فرا روایت بنیادگرایی مسیحی (بررسی موردی رابطه دین و سیاست در آمریکا)

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

کارشناس ارشد اندیشه سیاسی در اسلام

چکیده

بنیادگرایی جنبشی مذهبی است که بازگشت به اصول و بنیادها را مفروض گرفته و عمدتاً خواستار عبور از مدرنیسم و بازگشت به سنت‌هاست. تصلب، تأکید بر جامعیت دین، مخالفت با سکولاریسم و تأکید بر خشونت جهت پیش‌برد اهداف، از وی‍‍‍ژگی‌های اصلی جریان‌های بنیادگرا و از جمله بنیادگرایی مسیحی است. جنبش‌های بنیادگرا با چنین رویکردی درصدد تأثیرگذاری بر محیط پیرامون خود بوده‌اند. تحقیق حاضر به بررسی تأثیر آموزه‌های بنیادگرایی مسیحی بر سیاست ایالات متحده آمریکا در دو حوزه سیاست خارجی و سیاست داخلی خواهد پرداخت.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

A study on Christian fundamentalism focusing on the affect of religion on politics in U. S. A.

نویسنده [English]

  • Ahmad Azizkhani
چکیده [English]

Being a religious movement, fundamentalism has presumed returning to principles and fundamentals and sought to across from modernism and back to traditions. Atherosclerosis, emphasizing on the centrality of religion, opposing with secularism and emphasizing on violence to reach to the goals are the main features of any form of fundamentalism, including Christian fundamentalism. Such approach leads the fundamentalist movements toward having influence on their surroundings. The effect of the teachings of Christian fundamentalism on American's policy in the field of foreign policy and internal policy is to be studied in this paper.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Christian fundamentalism
  • Secularism
  • USA

مقدمه

بنیادگرایی مسیحی پدیده­ای نو و محصول دوران مدرن است. این جنبش بین سال های 1910 تا 1915 و پس از انتشار یک سری مقالات از سوی رهبران محافظه­کار کلیسا ظهور کرد. این حرکت درصدد بود تا مسیحیت را بر علیه تهدیدهایی که از جانب مطالعات انتقادی بر انجیل و همچنین تئوری­های داروین و در مجموع مشکلاتی که علوم جدید برای مسیحیت ایجاد کرده بود حفظ کند. بنابراین بنیادگرایی مسیحی واکنشی به مدرنیسم و آموزه­های اصلی آن است (kikg.9 ).

بنیادگرایی مسیحی همچون توتالیتاریسم قرن بیستم زائیده مدرنیسم است و به سان همزاد خود رو در روی خالق خود ایستاد. تشابه در منشأ پیدایش این دو جنبش، همسانی در شیوه مبارزه را به همراه نداشت. اریک فروم علت ایجاد حکومت­های توتالیتر را جدایی انسان غربی از پناهگاه­های اصیل خود می­داند که مسبب چنین روندی مدرنیسم است. در چنین شرایطی انسان وارهیده از همه جا، در بیابان مدرنیسم سرگردان گشته و به دنبال تکیه­گاهی می­گردد که حکومت­های توتالیتر هم­چون فاشیسم و نازیسم و رهبران فرهمندی چون هیتلر و موسولینی به عنوان پشتوانه­های انسان سرگردان سربرآوردند و مورد اقبال عمومی قرار گرفتند.جنبش بنیادگرایی مسیحی نیز در چنین شرایطی شکل گرفت؛ اما جهت تقابل با مدرنیسم راه دیگری را برگزید. توتالیتاریسم در پاسخ به تخریب عناصر هویت ساز، با ایجاد تکیه­گاه­های جدید انسان مدرن را به سوی خود فراخواند، در صورتی که بنیادگرایی مسیحی درصدد بوده است تا عناصر هویت­ساز پیشامدرن را بازسازی کند. بی­جهت نیست که تأکید اصلی جنبش بنیادگرایی مسیحی بر مخالفت با سکولاریسم، اندیویدوآلیسم و هم­چنین تحکیم بنیان خانواده است. شاید این جنبش به دنبال آن بوده تا خدا، دولت و خانواده را در کادوی بنیادگرایی مسیحی پیچیده و به انسان پسامدرن تقدیم کند. بنیادگرایی مسیحی ضمن تأکید بر عناصر سه گانه فوق، به دین نقش محوری داده و همه امور را در سایه آن تفسیر می­کند. چنین نگرش جامعی به دین (با تکیه بر عناصر پیشامدرن) موجب بروز تحولات گسترده در کشورهایی شده که بنیادگرایی در آن ها نضج گرفته است. یکی از کشورهایی که جنبش بنیادگرایی در آن رشد یافته و موجبات تغییرات گسترده را فراهم آورده، ایالات متحده آمریکاست. در این تحقیق ما بر آنیم تا به این پرسش پاسخ دهیم که بنیادگرایی مسیحی چه تأثیری بر سیاست ایالات متحده آمریکا داشته است؟ و بر مبنای این پرسش فرضیه خود را بر این اصل استوار کرده­ایم که بنیادگرایی مسیحی در دو حوزه سیاست داخلی و سیاست خارجی آمریکا تأثیر داشته است. در ذیل به تفصیل به این موضوع می­پردازیم.

 

چارچوب مفهومی بنیادگرایی مسیحی

بنیادگرایی واژه­ای بحث برانگیز و در برخی موارد کاربرد آن مخاطره آمیز است، به ویژه در فضایی که برای منکوب کردن رقیب از آن استفاده گردد. از این منظر بحث و بررسی پیرامون این واژه قبل از ارائه یک چارچوب مفهومی از آن «ره به ترکستان بردن» است.

  یکی از بهترین چارچوب­ها پیرامون واژه بنیادگرایی از جانب چارلز کیمبال ارائه شده است. وی در اثر وزین خود با نام «آنگاه که مذهب شوم می­شود»، سه ویژگی عمده را برای تمامی نمونه­های بنیادگرایی برمی­شمرد که بر اساس این ویژگی­ها جریان بنیادگرایی از دیگر جریانات مذهبی و سیاسی متمایز می­شود. ویژگی­های عمومی جریان­های بنیادگرا از دیدگاه کیمبال به این قرارند: 

1- اعتقاد به آخرالزمان زودرس 2- اعتقاد به جنگ مقدس 3- ادعای کشف حقیقت مطلق؛ بر این اساس عیار جنبش­های اجتماعی به لحاظ تعلق به جریانات بنیادگرا، با سه محک فوق مشخص خواهد شد (KIMBAL.2008.49-199 ).

  دومین چارچوب ارائه شده پیرامون مفهوم بنیادگرایی که در این مجال از آن بحث می­شود، متعلق به اندرو هی وود است. وی از چهار ویژگی اصلی برای مرزبندی بنیادگرایی با سایر جریانات دینی و سیاسی نام می­بردکه عبارتند از: پیوند دین و سیاست، تعهد به ارزش­ها و عقاید بنیادین و اساسی، ستیز با نوگرایی و روحیة ستیزه­جویی؛ هی وود در میان این ویژگی­ها، عدم تمایز میان دین و سیاست را مضمون اصلی بنیادگرایی می­داند (هی وود، 1379، 502-501) به همین دلیل پیتر ال.برگر بنیادگرایی را نقطة مقابل سکولاریزاسیون می­داند و افول سکولاریزاسیون را در ارتباط مستقیم با پیشرفت بنیادگرایی بر می­شمارد (برگر،1380).

  تحقیق پیش­رو ضمن بهره­گیری از عناصر ارائه شده در چارچوب­های فوق، از پیوند میان دین و سیاست به عنوان شاخصة اصلی جریانات بنیادگرا سود برده است و به عبارت دیگر به تبعیت از هی وود و برگر وجه اصلی تمایز میان بنیادگرایی با جریان­های مشابه را جامعیت دین بنیادگر می­داند. بنیادگرایی دین را از گوشة عزلت بیرون کشیده و به تمامی شئونات زندگی اجتمایی و فردی تسری داده است. البته پیوند میان دین و سیاست تنها در کنار دیگر عناصر ارائه شده در چارچوب­های فوق به ایجاد یک جریان بنیادگرا منجر می­شود و صرف اعتقاد پیوند میان دین و سیاست منجر به بنیادگرا شدن یک جنبش سیاسی مذهبی نمی­شود.

نکتة مهم دیگر این که بنیادگرایی جنبشی کاملاً دینی است، بنابراین در جوامعی به رشد و بالندگی می­رسد که زمینه­های دین­داری به وفور یافت شود؛ اما این نکته به این معنا نیست که در هر جامعه­ای که دین­داری رشد کرد درخت بنیادگرایی نیز تنومند می­شود بلکه محیا شدن تمامی زمینه­های پیش­گفته برای ایجاد یک جریان بنیادگرا ضروری است ولی به هر حال جهت بررسی وجود و تأثیر یک جریان بنیادگرا، ابتدا باید زمینه­های دینی موجود در آن جامعه بررسی شود و سپس این نکته واکاوی شود که آیا بنیادگرایی در چنین فضایی رشد کرده است یا خیر؟

 

بنیادگرایی مسیحی؛ سیاست و حکومت در آمریکا

تاکنون در میان جهانیان، مسلمانان متهم به بنیادگرایی بوده­اند. ولی موضوع جدید جریان­های بنیادگرا در میان مسیحیان مغفول مانده و یا دست­کم گرفته شده است. کوین فیلیپس در مورد نقش مذهب در سیاست و حکومت ایالات متحده با یک عبارت مقصود خود را بیان می­کند: «بسیار دست­کم گرفته شده»؛ وی حتی معتقد است در مورد انتخابات و چگونگی رأی دادن مردم، اولین پرسشی که باید در نظر گرفته شود، باید قومی - مذهبی باشد، نه پرسش­هایی با مبنای اقتصادی، جغرافیایی، فرهنگی و ... (فیلیپس، 1387، 189-188).

برخلاف سایر کشورهای صنعتی، مذهب نقش اساسی در فرهنگ آمریکایی­ها دارد (جرجیس، 1382، 28). مطالعات اخیر در آمریکا نشان داده است که تقریباً 4 الی 5 درصد از جمعیت این کشور به خدا اعتقادی ندارند و بیش از 90 درصد از مردم آمریکا معتقد به وجود خدا هستند. بنابراین تعداد افرادی که کاملاً ضد مذهب باشند، بسیار اندک است و این تعداد کمتر از تعداد افراد غیر معتقد در دیگر کشورهای صنعتی است (روستین، 1376، 125).

مطالعه دیگری که در سال­های اخیر در مورد نقش مذهب در جامعه آمریکا صورت گرفته است، نشان می­دهد که 82 درصد آمریکایی­ها خود را اصول­گرا تلقی می­­کنند، درحالی که این نسبت در بریتانیا 55 درصد، در آلمان 54 درصد و در فرانسه 48 درصد است. همین مطالعات نشان می­دهد که در آمریکا نسبت افرادی که هر هفته به کلیسا می­روند 44 درصد است، در حالی که در آلمان 18 درصد، در انگلستان 14 درصد و در فرانسه 10 درصد است (هلال، 1383، 13-12). البته صرف مذهبی بودن یک جامعه به معنای بنیادگرا بودن آن نیست اما از آن­جایی که بنیادگرایی جنبشی کاملاً مذهبی است بنابراین بستر اولیه برای رشد چنین جنبش­هایی تنها در جوامع مذهبی مهیا است.

آمارهای فوق جایگاه مذهب در میان جامعه آمریکایی را به خوبی نمایان می­کند. مذهب در میان جامعه آمریکا، جایگاهی رفیع دارد و نه تنها در امور شخصی و خصوصی، بلکه در تصمیم­سازی­های سیاسی نیز نقش اساسی بر عهده دارد. البته فهم این مطلب که آیا تأثیرگذاری مذهب بر سیاست و جنگ آمریکا از روی اعتقادات قلبی است و یا این­که از مذهب به عنوان ابزار استفاده می­شود، کمی مشکل است، اما همان­گونه که دوتوکویل بیان می­کند، این­که همه آمریکایی­ها به دینشان معتقد هستند یا خیر، امری کاملاً محتوم نیست، اما آنان به لزوم مذهب برای بقای نهادهای جمهوری اعتقاد دارند (زرشناس، 1381، 36).

یکی از پیامدهای عمده رشد بنیادگرایی در آمریکا، پیوند دین و سیاست در این کشور است. تمایل به این اعتقاد که آمریکا همواره کشوری سکولار بوده و دین را به عرصه­های فردی زندگی انسان­ها عقب رانده است، همواره در میان پژوهش­گران مسایل آمریکا وجود داشته است. این تمایل ممکن است از دو عامل تأثیر پذیرفته باشد؛ اول اینکه آمریکا به عنوان یک کشور مدرن، عناصر مقوّم مدرنیسم را نیز پذیرفته که مهم­ترین آن­ها سکولاریسم بوده است. اما عامل دومی که باعث شده نقش دین در سیاست آمریکا نادیده گرفته شود، قانون اساسی آمریکاست. نکات ذکر شده در اصلاحیه اول اصل هفتم قانون اساسی ایالات متحده آمریکا پیرامون «منع کنگره در خصوص ایجاد مذهب» (قانون اساسی ایالات متحده آمریکا، اصل هفتم، اصلاحیه اول)، باعث شده که بسیای بر این اعتقاد باشند که چون حکومت از دخالت در حریم مذهب منع شده است، مذهب نیز وارد حریم­های سیاسی نشده و تنها به امور فردی مؤمنین می­پردازد.

عبارتی جالب در اساس­نامه دیوان عالی ایالات متحده آمریکا، به طور تلویحی دیدگاه مذهبی مستقر در فرهنگ آمریکایی را بیان می­دارد. این عبارت با این مضمون بیان شده که جامعه مدنی در رابطه با مذهب باید به طور تام و کمال بی­طرف باشد؛ اما این عبارت تنها سیاست را از ورود به ساحت مذهب باز می­دارد و به نوعی آزادی مذهبی را تضمین می­کند؛ اما هیچ­گاه مانع ورود مذهب به عرصه سیاست نمی­شود. مردم آمریکا عموماً بند عدم وجود مذهب رسمی در قانون اساسی این کشور را نوعی بی­طرفی یا مخالفت با دین نمی­پندارند. آن­ها راجع به خودشان به عنوان کشور و ملتی که تحت مشیت الهی هستند می­اندیشند، آن­ها مذهب را نه تنها برای شخصیت و فرهنگ فردی، بلکه برای جامعه مدنی نیز مفید می­دانند (لودتکه، 1382، 484- 483).

کتاب مذهب و سیاست آمریکا از انتشارات دانشگاه کمبریج که توسط جمعی از نویسندگان برجسته نگارش شده است، درباره نقش مذهب در سیاست­گذاری­های آمریکا چنین می­نویسد:

پژوهشگران اجتماعی دست­اندرکار بررسی سیاست­های قرن بیستم تا همین اواخر فرض را بر این می­گذاشتند که مذهب در آمریکا امری خصوصی است و نفوذ عمومی اندکی دارد. از این فرض چنین مستفاد می­شد که مذهب ارزش آن را ندارد که توجه جامعه­شناسان و محققان سیاسی را آن­گونه که به نژاد، سطح درآمد، تعلیم و تربیت و دیگر متغیرهای مهم اجتماعی توجه شود، به خود جلب کند. پژوهش در باب آمریکای قرن نوزدهم بنیاد این فرضیات را به لرزه درآورده است؛ اما تا برآمدن راست­مذهبی، پژوهشگران اهمیت مستمر مذهب در زندگی سیاسی را جدی نگرفته بودند (فیلیپس، 1387، 191- 190).

مذهب از زمانی که مهاجران اولیه پای به کیپ کد(Cape cad) نهادند تاکنون به عنوان عاملی در سیاست آمریکا مطرح بوده است. هر چند که این تأثیر پس از روی کار آمدن راست مذهبی نمایان­تر شد، اما همواره دین در آمریکا سیاست را تحت تأثیر خود قرار داده است. عامل مذهب نقش مهمی در انتخابات و میزان رأی­دهی به سیاست­مداران و همچنین تعیین سرنوشت منازعات سیاسی در آمریکا دارد (وایل، 1384، 69-68).

چنانچه گفته شد، پیوستگی دین و سیاست پس از روی کار آمدن راست مذهبی و ائتلاف آن با محافظه­کاران سیاسی، چهره خود را بیشتر عریان کرد. دهه 1970 میلادی نقطه اوج این پیوستگی بود. روی کار آمدن رؤسای جمهوری چون کارتر و ریگان که خود را مسیحیان تازه متولد شده می­دانستند، بسیاری از حقایق را آشکار کرد (هال سل، 1385، 62).

به­خصوص با روی کار آمدن ریگان چهره سیاست آمریکا دگرگون و یا به تعبیر بهتر آشکار شد. رئیس­جمهور جدید تا حدود زیادی از سوی نهضت­های سیاسی- مذهبی حمایت می­شد که خود را انجیل­گرا یا بنیادگرا می­دانستند و کاملاً بر روی صحنه شطرنج سیاسی، در جناح راست قرار می­گرفتند. گروه­های فشار متعددی تشکیل شد که هدف آن­ها تأثیرگذاری هرچه بیشتر بر تصمیمات سیاسی آمریکا به منظور مسیحی کردن هر چه بیشتر این کشور بود (کپل، 1370، 186).

از دهه 1970 به بعد سایه مذهب چنان بر سر سیاست آمریکا سنگینی می­کرد که تصمیمات مهم سیاسی تنها با پشتوانه آموزه­های مذهبی اتخاذ می­شد. سیاست­مداران برجسته آمریکایی می­پنداشتند که مأمور خداوند و مجری فرامین وی هستند (فیلیپس، 1387، 315). آن­ها آمریکا را به عنوان کشوری تقدیس یافته می­پنداشتند که طبق برنامه خداوندی در میان اقیانوس­ها نهاده شده، تا از دیگر مردم جهان باز شناخته شود و پایگاهی جهت اجرای طرح­های خداوندی باشد (کپل، 1370، 189).

تأثیرات مذهب بر سیاست آمریکا چنان عمیق و گسترده بوده است که کمتر اقدام مهم سیاسی در این کشور را می­توان رصد کرد که ردپایی از مذهب و آموزه­های مذهبی در آن نباشد. مسایل مهم سیاست خارجی همچون حمایت از اسرائیل؛ مواجهه با کمونیسم و جهان اسلام؛ مسایل خاورمیانه و همچنین عرصه­های سیاست داخلی همچون اقتصاد، آموزش و مسایل اجتماعی، متأثر از مذهب بوده و تصمیمات و اقدامت سیاسی در عرصه­های فوق، با پشتوانه­های مذهبی اتخاذ و عمل شده و از این رهگذر آمریکا در زمره کشورهای بنیادگرا و کاملاً مذهبی قرار گرفته است. در ذیل به تأثیر مذهب بر عرصه­های مختلف سیاسی آمریکا می­پردازیم.

1- تأثیر آموزه های بنیادگرایی مسیحی بر سیاست خارجی ایالات متحده

حمایت از اسرائیل؛ اولویت سیاست خارجی آمریکا

خانم گریس هال­سل معتقد است که بنیادگرایان مسیحی در آمریکا، در میان همه مسایل سیاست خارجی، بالاترین اولویت را برای اسرائیل قائل می­شوند (هال سل، 1377، 245). آمریکا بارها از حق وتوی خود در شورای امنیت در جهت منافع اسرائیل استفاده کرده است. کمک­های مالی، نظامی، سیاسی و ... دولت­مردان آمریکا از اسرائیل قابل کتمان نبوده و برای همگان آشکار است. اما سؤال مطرح در اینجا این است که آیا این حمایت مربوط به رویکردهای خاص برخی از رؤسای­جمهور آمریکاست یا اینکه سیاست کلی و غیر قابل اجتناب تمامی سیاست­مداران آمریکایی است؟ و سؤال دوم اینکه ریشه­های این حمایت­ها در کجاست؟ آیا بر اساس منافع مادی است و یا این­که ریشه در اعتقادات مذهبی دارد؟

در مورد سؤال اول باید گفت که تصمیم­ها و عملکردها در سیاست خارجی آمریکا بیشتر توسط ساختارهای موجود در این کشور اتخاذ و عمل می­شوند و کمتر قائل به اشخاصند؛ به این معنا که تصمیم­سازان و مجریان در سیاست و حکومت ایالات متحده بیشتر تابع اصول کلی هستند که همیشگی و اجتناب­ناپذیر است و کمتر در این زمینه حق انتخاب دارند. پاترسون در این زمینه چنین می­گوید:

اگر ما این نظر را بپذیریم که اصول اساسی در کانون سیاست خارجی آمریکا قرار دارد، می­توانیم استدلال کنیم که به واسطه آن ضرورت­ها و باورهای اساسی هر رئیس­جمهوری ملزم به رعایت آن­هاست. به عبارت دیگر وی جهت انتخاب گزینه­ها، آزادی اندکی دارد، در حالی که شیوه متمایز، شخصیت، تجربه و هدایتش باید نقش و موقعیت آمریکا در روابط بین­المللی به صورتی که منحصراً متعلق به اوست شکل دهد. اما چنین معلوم است که رفتار شخص، ناشی از عملکرد خصائل فردی­اش نیست بلکه مربوط به مقامی است که عهده­دار آن می­باشد و این­که صاحب مقام به واسطه ضرورت­های بزرگ­تر منفعت ولی محدود می­شود به نحوی که خصوصیات فردی او را کم اهمیت می­سازد (کگلی و ویتکوف، 1382، 23- 22).

اصول سیاست خارجی آمریکا همواره ثابت بوده و رؤسای جمهور آمریکا خود را ملزم به پای­بندی به آن می­دانند. البته ممکن است دولت­های مختلف، تاکتیک­های متفاوتی را جهت رسیدن به اهداف سیاست خارجی به کار برند، اما اهداف در اکثر موارد مشترک است. حمایت از اسرائیل از جمله این سیاست­هاست به گونه­ای که تمامی دولت­هایی که در این کشور قدرت را به دست می­گیرند، خود را پای­بند به آن می­دانند. از ریگان راست­گرا و جمهوری­خواه گرفته تا کلینتون دموکرات و میانه­رو و از بوش جنگ طلب تا اوبامای مدعی صلح و دوستی، همگی خود را ملزم به حمایت از منافع اسرائیل می­دانند.

در مورد سؤال دوم که همان جست­وجوی ریشه و علل این حمایت است باید گفت که علل گوناگونی را برای این حمایت­ها می­توان ذکر کرد، اما ما در این بخش به دنبال دلائلی هستیم که مختص به زمان و یا مکان خاصی نباشد و از این طریق اصل حمایت از اسرائیل توسط آمریکا به عنوان یک اصل کلی، همیشگی و اجتناب­ناپذیر درآمده باشد.

یکی از دلایل اصلی و شاید اصلی­ترین علت حمایت آمریکا از اسرائیل اعتقادات مذهبی بنیادگرایان مسیحی است. آنان همواره تلاش دارند این اصل را وارد ایمان ملت آمریکا کنند که حمایت از اسرائیل اختیاری نیست بلکه خواست الهی بوده و ایستادگی در مقابل اسرائیل، ایستادگی در مقابل خداوند است که خشم و غضب وی را نیز به همراه دارد (النجیری، 1385، 94). برای بسیاری از بنیادگرایان مسیحی اصلی­ترین دلیل حمایت از اسرائیل تعهد خداوند به ابراهیم است که بر مبنای آن پاداش خداوندی تنها برای کسانی است که به یهودی­ها رحمت بفرستند و عذاب نیز متعلق به کسانی است که یهودیان را لعن کنند. این عبارت، مهم­ترین دستاویز بنیادگرایان مسیحی در جهت حمایت از اسرائیل است ( Spector, 2009, 23).

جری فالول با استناد به عبارت فوق که از کتاب  سِفر پیدایش برداشت شده است، معتقد بود که خداوند آمریکا را مورد رحمت قرار داده، به خاطر این­که آمریکا یهود را مورد رحمت قرار داده است. ریچارد لند هم که یکی از سیاست­مداران متنفذ در دوران بوش پسر بود با استناد به همان آیه تورات می­گفت: «من می­خواهم خداوند به آمریکا رحمت فرستد نه این­که آمریکا مورد خشم و غضب خداوند قرار گیرد» ( Ibid, 24).

نیمرود نوویک (Nimrod  Novik) مشاور اسبق شیمون پرز در سال 1986، یکی از دلایل اصلی حمایت آمریکا از اسرائیل را وابستگی­های فرهنگی، ایدئولوژیکی و اخلاقی بین دو کشور اعلام کرد (Smith,2008,70) این بدان معناست که حمایت از اسرائیل بستری عمومی در میان جامعه آمریکا داشته و مختص به گروه و یا فرقه خاصی نیست. از نگاه بسیاری از مردم آمریکا یهودیان نه تنها بیگانه نبوده، بلکه در اعتقادات و علایق آن­ها شریکند. بسیاری از آداب و رسوم و اعتقادات آمریکایی­ها با عقاید یهودیان هم­سانی دارد و از منبع واحدی سرچشمه گرفته است. این علائق و عقاید مشترک، تأثیر عمیقی بر اصل حمایت از اسرائیل درمیان مردم آمریکا داشته است. دائرة­المعارف یهود ذیل عنوان ایالات متحده چنین می­نویسد:

یکی از مهم­ترین منابعی که بنیان­گذاران آمریکا برای تشکیل نظام جمهوری از آن تأثیر پذیرفتند، کتاب مقدس عبرانی بود. به­ ویژه پیوریتان­ها که اصلاً تورات را مبنای همه اعتقادات خود می­دانستند و تمامی کلنی­های نیوانگلند هم به پیروی از آن­ها عملاً تحت تأثیر همان منبع بودند. بیش از 50% از 79 ماده قانونی «تنظیمات جدید قانونی» که در سال 1655 انتشار یافت، نشأت گرفته از کتاب مقدس عبرانی (تورات) می­باشد. مبنای سیاست خارجی آمریکا پس از استقرار دولت، بر دخالت نکردن در امور داخلی دیگر دولت­ها بود و تنها استثنای این اصل، توجه جدی به یهودیان دیگر کشورها در راستای حمایت از آنان بود (صاحب خلق، 1385، 55).

نزدیکی علایق و عقاید یهودیان با آمریکایی­ها چنان عمیق بود که بسیاری از یهودیان دیاسپورا، سال­ها قبل از هرتزل، آمریکا را به­ عنوان سرزمین موعود خود پذیرفتند. گوستاو پوزنانسکی(Gustav Poznansky) در اوایل سال 1814 معبدی در کاردینای جنوبی احداث کرد و بیت­المقدس را بر کارلست و فلسطین را بر آمریکا تطبیق داد. وی با این کار خود، آرزوی دیرینه یهودیان پراکنده را جامه عمل پوشاند. آن­ها گمان می­کردند که به سرزمین موعود که در کتاب مقدس به آنان وعده داده شده است، بازگشته­اند. آمریکا بهشت موعود آن­ها و اسرائیل آن­ها محسوب می­شد (Auerdach, 2007, 52).

بنیادگرایان مسیحی حمایت از یهودیان را به حمایت از اسرائیل تعمیم داده و این حمایت را وظیفه اخلاقی و دینی خود می­پنداشتند. جیمی کارتر که در دهه 70 میلادی قدرت را در آمریکا در دست گرفت در اعلامیه انتخاباتی خود نوشت: " تأسیس اسرائیل نوین، تحقق پیش­گویی­های تورات است". کارتر همچنین کسانی را که یهودیان را به کشتن حضرت مسیح متهم می­کردند را محکوم نمود و آنان را دشمن نژادها می­خواند. وی در طی دیدار از اسرائیل در سال 1979 و در یک سخنرانی چنین گفت:

رؤسای جمهوری پیشین آمریکا روابط ایالات متحده با اسرائیل را بالاتر از روابط خصوصی و ویژه قرار دادند و به این ترتیب ایمان خود را نشان دادند. این روابط منحصربه­فرد است زیرا در وجدان ملت آمریکا و در اخلاق، مذهب و اعتقادات آنان ریشه دارد. اسرائیل و ایالات متحده آمریکا هر دو مهاجران پیشگام را در خود جای داده است. سپس ما میراث تورات را با یکدیگر تقسیم می­کنیم (هلال، 1383، 142- 141).

گفته­های کارتر به خوبی نشان می­دهد که روابط آمریکا با اسرائیل فراتر از روابطی عادی است. در حقیقت در این نوع از رابطه، آمریکایی­ها نباید به دنبال منفعت و سودآوری باشند، زیرا یک ارتباط یک سویه برقرار شده که منافع اصلی و حیاتی آن به حساب اسرائیل واریز می­شود. البته نگاه بنیادگرایان مسیحی آن است که اگرچه به ظاهر آمریکایی­ها از این ارتباط سودی نمی­برند و شاید به لحاظ مادی، منافعی را نیز از دست بدهند، ولی آنان در حقیقت با خداوند وارد معامله شده­اند و در ازای هبه ناچیز مادی، بهشت برین و سعادت جاودانی را برای خود خریداری می­کنند. این در واقع جزء تعهدات اخلاقی و دینی آمریکایی­هاست که از اسرائیل حمایت کنند.

چنانچه گفته شد حمایت از اسرائیل منحصر به فرد و یا گروه خاصی در آمریکا نمی­شود، بلکه این حمایت، کاملاً فراگیر و گسترده است. علاوه بر کارتر، رؤسای جمهور دیگر آمریکا نیز به تعهد اخلاقی و دینی خود جهت حمایت از اسرائیل اشاره کرده­اند. به عنوان مثال ویلسون در این­باره چنین می­گوید: «من خود به عنوان فرزند یک کشیش پروتستان در مقابل سرزمین­های مقدس و بازگرداندن آن به صاحبان اصلی آن­ها احساس وظیفه می­کنم» (صاحب خلق، 1385، 49). و یا کلینتون در سخنرانی سالانه خود در سال 1997 چنین گفت: «با الهام از رویای قدیمی سرزمین موعود، امروز باید چشم­های خود را به سرزمین موعود جدید بدوزیم» (هلال، 1383، 191).

در میان رؤسای جمهور آمریکا ریگان با حرارتی وصف ناپذیر و با تکیه بر آموزه­های مذهبی به دفاع و حمایت از اسرائیل می­پرداخت. وی که سخت معتقد به واقعه آرماگدون و فرا رسیدن آخرالزمان بود، نقش اسرائیل را در وقایع آخرالزمانی انکارناپذیر می­دانست. وی عقاید خود را در این­باره چنین توضیح می­دهد:

ابتدا یهودیانی که به خدا ایمان نداشته باشند به همه گوشه و کنار جهان پراکنده می­شوند ... اما خدا به‏کلی آن­ها را فراموش نمی­کند، پیش از بازگشت پسر خدا، او آن­ها را دوباره در اسرائیل گرد هم جمع می­کند. حتی جزئیات وسایل حمل­ونقل آن­ها به اسرائیل هم در پیش‏گویی­های انبیاء آماده است. در این پیشگویی­ها آمده است که برخی از یهودیان با کشتی برمی­گردند و دیگران به صورت کبوتر به لانه باز می­گردند که مراد همان هواپیماست (هال سل، 1377، 82).

حمایت آمریکا از اسرائیل بر مبنای اعتقادات دینی و همچنین مشترکات فرهنگی، امری انکارناپذیر است. مسیحیان بنیادگرا و صهیونیست بر اساس چنین اعتقادات و مشترکاتی، از اسرائیل حمایت می­کنند و در واقع این نوع رابطه، بازتابی از بنیادگرایی مذهبی موجود در آمریکاست. ولی این تمام ماجرا نیست. روی دیگر سکه حمایت آمریکا از اسرائیل به نفوذ یهودیان در آمریکا باز می‏گردد. حمایتی که در بسیاری از موارد تعیین­کننده است و تا تعیین رئیس­جمهور این کشور نیز پیش می­رود (گارودی، 1377، 217). نفوذ یهودیان در تار و پود جامعه آمریکا باعث می­شود کسانی هم که در ایالات متحده اعتقاد قلبی و مذهبی به حمایت از اسرائیل ندارند، تنها به دلیل نفوذ بیش از حد یهودیان در آمریکا مجبور به چنین حمایتی شوند اما همان­گونه که ذکر شد، مهم­ترین دلیل حمایت آمریکا از اسرائیل، اعتقادات مذهبی مردم این کشور است.

در مجموع باید گفت که اعتقاد مذهبی بنیادگرایان مسیحی به حمایت از اسرائیل باعث شده تا حمایت از اسرائیل در هر شرایطی، به اولویت اول سیاست خارجی آمریکا تبدیل شود و در این بین منافع مادی مد نظر قرار نگیرد زیرا اسرائیل نقش اول را در تراژدی آخرالزمانی بنیادگرایان مسیحی به عهده دارد. شاید به همین دلیل باشد که پاول فیندلی معتقد است که «نخست­وزیر اسرائیل بر سیاست خارجی ایالات متحده در خاورمیانه، بسی بیشتر نفوذ دارد تا در کشور خودش» (همان، 213).

بنیادگرایی مسیحی و گسترش میلیتاریسم در آمریکا

تمایل به گسترش خشونت و گرایشات میلیتاریستی را باید یکی از ویژگی­های اصلی جریان­های بنیادگرا و از جمله بنیادگرایی مسیحی دانست که به شدت بر سیاست و حکومت ایالات متحده آمریکا سایه افکنده است. مونیب ای یونان(Munib A.Younan) اسقف اعظم کلیسای لوتری در جردن در گفت­وگو با روزنامه دانیش در مورد جریان غالب بنیادگرایی مسیحی یعنی صهیونیسم مسیحی اعلام می­کند که صهیونیسم مسیحی نه تنها یک تئولوژی مریض است، بلکه مرتد نیز هست. وی علت ارتداد این جریان بنیادگرا را در سه ویژگی عمده آن می­داند که بدین قرارند: اول معرفی عیسی به عنوان یک فرد نظامی و نه به عنوان یک منجی؛ ویژگی دوم جریان بنیادگرایی، تمایلات ضد صلح آن­ها و سومین ویژگی استفاده ابزاری از یهودیان در نبرد آخرالزمان است (Smith ,2008, 9). ویژگی­های فوق، جریان بنیادگرایی مسیحی را به سمت میلیتاریسم سوق داده و نظامی­گرایی را به جزو لاینفک این جریان تبدیل کرده است.

تمایلات میلیتاریستی بنیادگرایان مسیحی در حالی است که آموزه­های اصیل مسیحیت (از نگاه مسیحیان ارتدوکس) ناظر بر صلح و دوستی است. تمایلات صلح­طلبانه عیسی به قدری بود که اکثر یهودیانی که منتظر آمدن مسیح بودند، او را مسیح واقعی ندانستند، زیرا بسیاری از اشارات عهد عتیق به مسیح، وی را به صورت شخصیتی داودی ترسیم می­کرد؛ شخصیتی که مردمش را به پیروزی نظامی می­رساند، ولی عیسی نه تنها رویکردی مبارزه طلبانه را در پیش نگرفت بلکه خود را به عنوان پیامبر صلح و دوستی معرفی کرد (مونتگمری وات، 1379، 66).

صلح­طلبی و آرامش نهفته در دین مسیح با تئولوژی ویرانگر و خشونت­بار بنیادگرایان به ظاهر مسیحی در تقابلی آشکار است و شاید به همین دلیل یونان این دسته از مسیحیان را مرتد دانسته و زیور مسیحیت را بر تن آن­ها آراسته نمی­بیند.

تأکید مسیحیان اولیه بر صلح و پرهیز آن­ها از جنگ، به معنای نفی کامل مقوله جنگ نیست. بیشتر کلیساهای مسیحی در مورد دو مقوله جنگ و صلح نظری بینابینی را پذیرفته و حتی کفه ترازو را به سمت صلح سنگین­تر دانسته­اند. آن­ها بر این عقیده بودند که صلح را باید ترجیح داد، اما همیشه امکان آن وجود ندارد؛ چون در دنیای آلوده به گناه، امکان تحقق صلح دائمی وجود ندارد و تجربه نشان داده است که در چنین فضایی تنها خشونت باعث توقف خشونت می­شود. پس جنگ تنها در صورتی مشروع است که باعث کنترل خشونت شود و در غیر این صورت صلح مبنای اصلی است (جوویور، 1381، 375). اما بنیادگرایان مسیحی حقیقت را واژ­گونه کرده و جنگ را شالوده اصلی تفکرات خود قرار داده­اند. از دیدگاه این گروه جنگ باعث زمینه­سازی امر ظهور مسیح می­شود و تنها در چنین شرایطی است که آخرالزمان فرا رسیده و مؤمنان به سعادت واقعی نایل می­شوند.

بنیادگرایان مسیحی با تسلط بر ارکان سیاسی ایالات متحده دیدگا­ه­های جنگ­­ ­طلبانه خود را بر سیاست خارجی این کشور تحمیل کردند. این گروه با احساس برگزیدگی که از یهودیت به ارث بردند خود را برتر از ملل دیگر دانسته و معتقد بودند که پیامبرانی هستند که از طرف خدا برگزیده شده­اند تا ارزش­های الهی را حتی به زور سرنیزه در تمامی جهان حاکم کنند و در این نقطه مسیحیت آمریکایی ردای میلیتاریسم بر تن کرد.

سناتور آلبرت جی. بورایددر سال 1989 با رویکردی بنیادگرایانه تمایلات میلیتاریستی حاکم بر ایالات متحده را این­گونه توجیه می­کند: «از میان برداشتن تمدن­های پست و ملت­های پوسیده به دست تمدن­های مستحکم، بخشی از طرح نامحدود خداوند است» (صاحب خلق، 1385، 70). وی سپس برای این­که مصداق تمدن مستحکم را که مورد عنایت خداوند است مشخص کند، چنین می­گوید:

جمهوری آمریکا همان جمهوری است که توسط برترین نژاد تاریخ پایه­گذاری شده است و حکومت مورد عنایت خداوند است ... رهبران این دولت را نه تنها حاکمان دولت خرد، بلکه پیامبران خدا باید دانست (همان، 71).

تمایل به جنگ و خونریزی با پشتوانه­های مذهبی پیش از اظهارات افرادی چون آلبرت بوراید، با صدور بیانیه سرنوشت (Monifest Destiny) نهادینه شد. در این بیانیه که در سال 1845 و توسط جان لی اوسولیوان انتشار یافت، بر بسط اقلیمی ایالات متحده با پشتوانه­های الهی تأکید شده بود. این واژه در تاریخ آمریکا تداعی کننده مجوز و تأیید الهی برای بسط منطقه­ای دولت نوپا و جدید آمریکا بود. اگرچه که بیانیه سرنوشت به طور مشخصی به ضمیمه کردن تگزاس متمرکز شده بود اما این واژه به مذاق بسیاری خوش آمد و بنابراین دولتمردان آمریکایی در جهت اشغال نقاط دیگر جهان، از آن بهره بردند ( The Encyclopedia Americana, 218) بیانیه سرنوشت را می­توان اساسنامه بنیادگرایان مسیحی در جهت گسترش میلیتاریسم در آمریکا دانست.

اعتقاد به حمایت خداوند از میلیتاریسم بین المللی آمریکا باعث شد تا بین الملل­گرایان حاکم در قرن نوزدهم را به این باور برساند که خدا از آمریکا می­خواهد تا نیروهای ارتجاع را در سرتاسر جهان درهم نوردد (دهشیار، 1381، 14). با چنین تفکر بنیادگرایانه­ای، پشتوانه­های اخلاقی توسعه امپراتوری آمریکا فراهم شد و این­گونه آمریکایی­ها به نام خدا و برای خدا جنگ­های فراوانی را به راه انداختند و مردمان بسیاری را در این مسیر، قربانی پیشگاه الهی کردند! این تفکر میراث آمریکایی­های کهن برای نسل‏های آینده این کشور شد.

تمایلات میلیتاریستی بنیادگرایان مسیحی، سایه به سایه سیاست خارجی آمریکا را دنبال می­­کند و آن را به سمت مواجهه با دیگر کشورها پیش می­برد. در قرن بیستم تمامی سرزمین­های کنونی کشور آمریکا یعنی از سواحل اقیانوس اطلس تا کناره­های اقیانوس آرام از دست بومیان محلی خارج شده و مسیحیان بنیادگرای آمریکایی توانسته بودند حضور خود را در این مناطق تثبیت کنند. هم­اینک نوبت به دیگر سرزمین­ها رسیده بود. آمریکایی­ها، سرمست از پیروزی­های خود، آن­ها را خواست خدا می­دانستند و درصدد بودند که این خواست الهی را در سرتاسر دنیا بگسترانند.

اعتقاد به همکاری و رضایت خداوند در لشگرکشی­های ایالات متحده به چنان اصل مسلّمی در میان آمریکایی­ها در آمده بود که حاکمان این کشور ابایی از اظهار صریح آن نداشتند. ویلیام مک کینلی یکی از این دولت­مردان بود که چگونگی تصمیم خود جهت حمله به فیلیپین را این­گونه توضیح می­دهد:

من در داخل کاخ سفید شب­ها به طور پیاپی تا نیمه شب قدم می­زدم و شرمنده نیستم بگویم که در این زمان­ها زانو می­زدم و برای روشنی و هدایت، خداوند متعال را عبادت می­کردم و یک شب آن هدایت به من الهام  شد ... دیگر تردیدی نبود جز این­که تمامی فیلیپین را تصرف کرد و مردم فیلیپینی را آموزش داد و آن­ها را به عنوان آدمهای برابر؛ متمدن ساخت ...(کیگلی و ویتکوف، 1382، 53).

استفاده از ادبیات مذهبی جهت توسعه مناطق جغرافیایی در آمریکا با حدوث این کشور همزاد است. کاشفان قاره آمریکا در راه مسیح اقدام به اکتشاف و تصرف سرزمین­های کشف شده و در نهایت کشتار مردمان آن کردند (دورانت، 1371، ج3، 317) این رویکرد در آمریکا با توجه به زمینه­های دینی و فرهنگی حاکم در این کشور تبدیل به سنتی غیرقابل خدشه و اجتناب­ناپذیر شد و به نسل­های بعدی تسری یافت. بنابراین تمایلات میلیتاریستی با پشتوانه­های مذهبی در ایالات متحده وجود داشته است اما این تمایلات با روی کار آمدن رونالد ریگان چهره دیگری به خود گرفت. چهره­ای بسیار عریان با خط­مشی بسیار افراطی. ریگان را باید مشعل­دار جریان افراطی راست سیاسی و مذهبی دانست. جریانی که با تصمیمات رادیکال خود در حوزه سیاست و با پشتوانه­های مذهبی، آمریکا را در مسیر جدیدی قرار داد؛ مسیری که زیبنده­ترین نام برای آن همان میلیتاریسم مذهبی افراطی است که از حیث شدت و عریانی در تاریخ آمریکا بی­همتا بوده است.

ریگان به همراه گروه مشاوران خود در دهه 1980 سعی کرد تا با اتخاذ رویکردی مداخله­گرایانه در برخورد با واحدهایی که به نوعی با ایالات متحده خصومت داشتند، به مبارزه همه جانبه برخیزد و نگرشی کاملاً میلیتاریستی را در این رهگذر برگزیند. پیگیری پروژه جنگ ستارگان، بمباران شهر طرابلس، مداخله نظامی در لبنان به طرفداری از اسرائیل، ربودن هواپیمای مصری، ساقط کردن جنگنده لیبیایی و تصرف نظامی گرانادا و پاناما، اتفاقاتی است که در جریان زمامداری ریگان رخ داد (متقی، 1376، 77- 76). جیمز میلز رئیس موقت سنای ایالت کالیفرنیا در سال 1986 در جمع­بندی پیش­فرض­های بنیادگرایانه ریگان و تأثیر آن بر اتخاذ سیاست­های میلیتاریستی چنین می‏گوید:

یقیناً نگرش­های او (ریگان) راجع به بودجه نظامی و بی اعتنایی او به پیشنهادهای مطرح شده درباره خلع سلاح هسته­ای با نظرات ناظر به آخرالزمان هماهنگ است ... آرماگدون آن­گونه که در کتاب­های حزقیال نبی و مکاشفه پیش­بینی شده است، نمی­تواند در جهانی که خلع سلاح شده است، رخ دهد. هر کسی که معتقد است آرماگدون بالاخره رخ خواهد داد، نمی‏تواند انتظار داشته باشد که خلع سلاح اتفاق افتد. این امر برخلاف طرح خداست آن­گونه که در کلامش بیان شده است... به اعتقاد رئیس­جمهور چرا باید نگران محیط زیست بود وقتی همه چیز برای این نسل به فرجامی سوزان منتهی می­شود ؟... چنین استنباط می­شود که تمام برنامه­های داخلی به­ویژه برنامه­هایی را که مستلزم سرمایه­گذاری کلان هستند، می­توان و باید برای تأمین منابع مالی گسترش سلاح­های هسته­ای محدود کرد تا اینکه هلاکت آتشین بر دشمنان پلید خدا و قومش نازل شود (سایزر، 1386، 165- 164).

از رؤسای­جمهور دیگری که اعتقادات مذهبی در نوع تصمیم­گیری­های سیاسی­اش به ویژه پیرامون سیاست خارجی و جنگ، تأثیر فراوان داشت می­توان از جرج دبلیو بوش نام برد. جرج بوش پسر به اصول و باورهای بنیادگرایان آمریکایی معتقد بود. او ایمان داشت که بنیادگرایان آمریکایی از سوی خداوند برگزیده شده­اند تا رسالت آزادی سیاسی و ایمان مذهبی را به سراسر جهان انتقال دهند. این اعتقادات لاهوتی و سیاسی باعث شد که سیاست خارجی وی متأثر از آموزه­های دینی شده و درنهایت نقش مهمی در جنگ­های افغانستان و عراق ایفا کند (لایدینز، 1385، 300- 299).

بوش در سال 2003 در مقابل کنگره و در برنامه­ای که از تلویزیون پخش می­شد، اهداف دولتش را عنوان کرد و به علاوه چالش­هایی که در جنگ با تروریسم و خطرهای احتمالی دیگر پیش­روی آمریکا بود برشمرد. وی بیش از نیمی از سخنرانی خود را به جنگ با تروریسم اختصاص داد و جنگ با عراق را در همین راستا تعریف کرد. بوش سپس جنگ خود را این­گونه توجیه کرد:

آمریکایی­ها مردمی آزاد هستند که می­دانند آزادی حق هر فرد و آینده هر ملتی است. آزادی که ما به ارمغان می­آوریم، هدیه آمریکا به جهان نیست بلکه هدیه خداوند به بشریت است ... ما آمریکایی­ها به خودمان ایمان داریم. اما نه تنها به خودمان؛ ادعا نمی­کنیم که تمام راه­ها را برای حیطه مسئولیت­هایمان می­دانیم، ولی ما می­توانیم به آن­ها اعتماد داشته باشیم و عشقمان به خداوند را در تمام زندگی و تاریخ جای می­دهیم، به این امید که او ما را هدایت کند. (Domke,2004, 1-2)

ادبیات مذهبی بوش در مورد جنگ­های عراق و افغانستان تعجب بسیاری را برانگیخت. این ادبیات چنان عریان و بی­پرده نقش مذهب را در این جنگ­ها بیان می­کرد که استفاده از واژه جنگ مذهبی(Religious War) برای آن به دور از واقعیت نیست. بوش علناً بیان می­کرد که جنگ عراق و افغانستان یک جنگ مذهبی است و در این مسیر خداوند به او کمک می­کند. ولیام بوی کین مشاور وزیر دفاع کابینه بوش همین معنا را به بیانی دیگر ذکر کرد. وی در سال 2003 اعلام کرد که: «این جنگی است برای ارواح ما، دشمن ما نامش شیطان است ... شیطان می­خواهد ما را به عنوان یک ملت و به عنوان ارتشی مسیحی نابود کند.»( Froese and Mencken, 2000,103)

دلایل زیادی برای هجوم آمریکا به عراق در دوران بوش ذکر شده است، اما در این میان دولت بوش مکرراً سیاست جنگ­طلبانه خود را با زبان مذهبی مطرح می­کرد. بوش به راحتی اشتیاق و تمایل مذهبی خود را مطرح و اعلام می­کرد که چگونه مذهب در تصمیم­گیری­های او نقش دارد. نقش مذهب در سیاست دولت بوش از مبارزات انتخاباتی وی شروع شد، جایی که وی خود را یک مسیحی تازه متولد شده نامید و تا عرصه­های سیاست خارجی وی از جمله جنگ­های افغانستان و عراق ادامه پیدا کرد ( Ibid).

میشل گرسون نویسنده متن­های سخنرانی بوش بیان کرد که تقریباً تمام سخنرانی­های وی از ادبیات مذهبی و نقل قول­های انجیلی تشکیل شده بود. این ارجاعات انجیلی مؤید افکار پروتستان اوانجلیکی بوش بود. رهبران مذهبی چون جان هاگی، جیمز دابسون و گری بوور اعلام کردند که دکترین سیاست خارجی بوش، انعکاسی از افکار مذهبی آن­هاست. هاگی در همین راستا اعلام کرد که دکترین بوش سیاست خارجی خداوند است ( Ibid, 104).

تأثیر مذهب بر سیاست­های جنگی بوش پسر چنان گسترده و عمیق بود که جایگاه وی را در میان بنیادگرایان آمریکا تا حد پیامبری برکشید. دیگر برای بسیاری از آمریکایی­ها جای هیچ شکی باقی نمانده بود که خداوند خواستار دخالت نظامی آمریکا در خاورمیانه است و این مهم را به دستان بنده برگزیده خود، جرج دبلیو بوش، انجام خواهد داد! بوش و همراهان وی این باور را به جامعه آمریکایی تحمیل کرده بودند که حقیقت مطلق در دستان آن­هاست و نیروهای معارض با آن­ها لشگر شیطان و نیروهای شر هستند. دیدگاه مطلق­نگر بوش و همراهان وی لباس تفکر و عقلانیت را از تن آمریکا برکند و تنها احساسات تند مذهبی را جایگزین آن ساخت. ریچارد پرل، از با نفوذترین مردان سیاسی دولت بوش، با چنین رویکردی جایگاه آمریکا را این­گونه توضیح می­دهد:

من مطمئن هستم که قدرت آمریکا برای همه جهانیان سرچشمه خیر است. فکر میکنم این ابرقدرت واحد، رسالت تاریخی دارد که با هر خطری که کره زمین را تهدید می­کند مبارزه کند (لوران، 1382، 112).

بنیادگرایان مسیحی آمریکایی سعی وافری کردند تا با دمیدن روح اخلاق بر پیکره ناخراشیده جنگ، تحمل آن را برای مردم آمریکا آسان­تر کنند. آن­ها دائماً جنگ­های آمریکا با افغانستان و عراق را از نوع جنگ­های اخلاقی قلمداد کرده و این­گونه مذهب را در معادلات نظامی و سیاسی دخالت دادند. روبرت پی مک گاورن ژنرال آمریکایی در کتاب خود با عنوان چرا من به فوتبال، خدا و جنگ عراق معتقدم در مورد جنگ عراق چنین می­گوید:

من معتقدم که درگیری در عراق معیارهای یک جنگ عادلانه را دارد و شک ندارم که عملکرد ما در عراق بر مبنای معیارهای اخلاقی بوده است ... همانطور که روزولت قبل از جنگ دوم جهانی تأکید کرد، آمریکا از­ جنگ تنفر دارد. آمریکا امید به صلح دارد. وقتی ما وارد جنگ می­شویم می­خواهیم مطمئن باشیم که دلیل ما فقط گسترش عدالت است ... من معتقدم که ایالات متحده آمریکا نمادی از لشگر خوبی­ها برای جهان است ( Govern ,2007, 297 -302)

گفته­های فوق به خوبی نشان می­دهد که پیشبرد سیاست­های میلیتاریستی آمریکا تا چه حد متکی به مذهب است. اعتقاد به توسعه ارزش­های اخلاقی و مذهبی آمریکا از طریق جنگ، منحصر به دولت خاصی نیست و به اعتقادی عمومی در سطح آمریکا تبدیل شده است. این اعتقاد حتی دامان دولت دموکرات و مدعی صلحی همچون باراک اوباما را نیز آلوده ساخته است. اوباما در کوران مبارزات انتخاباتی خود پیرامون  این مسئله چنین گفت "ارزش­های آمریکا بهترین صادرات آمریکا به دنیاست ... آمریکا باید با قدرت­ترین نیروی نظامی در کره زمین باشد ... نیروی نظامی باید با دیپلماسی مؤثر و جدید همراه شود" (روزنامه کیهان، 14/9/97، 16)

اوباما در ابتدا بهترین صادرات آمریکا را ارزش­های  این کشور می­داند و بلافاصه به نیروی نظامی این کشور اشاره می­کند. گویی بین ارزش­های آمریکایی و میلیتاریسم حاکم بر این کشور پیوندی ناگسستنی وجود دارد. پیوندی که حتی گریبان­گیر دولت اوباما هم شده است. میلیتاریسم مذهبی حاکم بر نظام سیاسی آمریکا، امری مسلم و پذیرفته شده است و حتی دولت تحول­خواهی چون دولت اوباما نیز قادر به تغییر آن نیست و شاید هم تقدیر الهی حاکمان آمریکا را به پیروی از این اصل اجتناب ناپذیر فراخوانده است!

 

2- تأثیر بنیادگرایی مسیحی بر سیاست داخلی آمریکا

بنیادگرایی مسیحی و اقتصاد آمریکا

سیاست­های اقتصادی ایالات متحده آمریکا به مانند دیگر عرصه­های سیاسی این کشور در تعامل با آموزه­های دینی مسیحی بوده است. با کمی توجه به پول رایج آمریکا یعنی دلار، صبغة دینی اقتصاد آمریکا را می­توان دریافت. بر روی دلار آمریکا این جمله مذهبی حک شده است که «ما به خداوند اعتقاد داریم».

ذکر جمله فوق بر روی پول ملی کشور آمریکا نشان از پیوستگی عمیق میان مذهب و اقتصاد در این کشور دارد. گویی بنیان­گذاران آمریکا خواسته­اند باورهای مذهبی خود را در عرصه اقتصاد این­گونه به رخ جهانیان بکشند و اعلام دارند که مذهب در آمریکا عرفی شده و مسیحت از گوشه انزوای قرون متمادی خارج شده است.

پیوستگی میان اقتصاد و مذهب در آمریکا پس از دهه 1970 و با فربه شدن جریان بنیادگرایی در آمریکا شدیدتر شد. ریگان، رئیس جمهور بنیادگرای آمریکا تلاش فراوانی کرد تا به مانند دیگر عرصه­های سیاسی، سیاست­های اقتصادی خود را نیز بر مبنای تعالیم کتاب مقدس تدوین کند. جیمز میلز رئیس موقت پیشین سنای ایالت کالیفرنیا در این­باره چنین می­گوید:

سیاست­های داخلی و پولی رئیس جمهور با تعبیرهای موبه­موی پیشگویی­های کتب مقدس همخوانی دارد، چون اگر دنیای امروز به سر آید، دلیلی ندارد برای بازپرداخت بدهی­های ملی کاری بکنیم (هال سل، تدارک جنگ بزرگ، 1377، 88).

علی­رغم نکات ذکر شده پیرامون پیوستگی و تعامل مذهب و اقتصاد در آمریکا، باید گفت که به عکس سیاست خارجی آمریکا که در اثر نوع نگاه بنیادگرایان جهت می­گیرد، در عرصة اقتصاد، بنیادگرایان مسیحی ارزش­های نظام سرمایه­داری را پذیرفته­اند و سعی کرده­اند که تعالیم مسیحیت را از منظر اقتصادی با سیستم بازار آزاد تطبیق دهند. یکی از مؤسسات بنیادگرایان مسیحی در مجلة «دیدگاه جهانی مسیحیت بر اقتصاد» در مورد نگاه کتاب مقدس پیرامون اقتصاد چنین می­نویسد:

ما معتقدیم که اقتصاد بازار آزاد نزدیک­ترین شیوه اقتصادی مدنظر کتاب مقدس است. از تمامی روش­های اقتصادی که بشریت می­شناسد، این روش مناسب­ترین روش برای ایجاد جامعه­ای موفق، آزاد و عدالت­محور است. ما این ایده را که دخالت افراد در اقتصاد موجب رشد جامعه می­شود، رد می­کنیم و همچنین با این­که دولت ارزش­های اقتصادی را مشخص کند، مخالفیم. کتاب مقدس هیچ­گاه نظام عرضه و تقاضا را نادیده نمی­گیرد و قیمت کالاها را مشخص نمی­کند ( Laurence R.Lannaccone, 4).

جری فالول همواره از سیستم سرمایه­داری آزاد حمایت کرده و در مقابل، کنترل دولت بر اقتصاد و برنامه­های رفاه اجتماعی را نقد می­کند. امروزه این امر کاملاً مسجل شده است که رهبران راست مسیحی با نگاهی محافظه­کارانه به اقتصاد، طرفدار سیستم بازار آزاد هستند و در مجموع هرگونه اقتصاد سوسیالیستی را به چالش می­کشند ( Ibid, 3). اما سؤال اینجاست که دلیل تأکید بیش از حد رهبران جریان بنیادگرایی مسیحی بر روی اقتصاد سرمایه­داری چه بوده است؟ آیا اشارات مستقیم کتاب مقدس به مقولاتی چون فردگرایی، مالکیت فردی و آزادی باعث شده تا جریان بنیادگرایی مسیحی سیستم سرمایه­داری را منطبق با آموزه­های مسیحیت بداند و یا این­که عوامل دیگری در این گزینش دخیل بوده است؟

نول، یکی از اندیشمندان برجسته حوزة بنیادگرایی مسیحی دو دلیل را جهت گزینش سیستم بازار آزاد توسط رهبران جریان بنیادگرایی در آمریکا ذکر کرده است. به اعتقاد وی نفوذ تفکر اقتصاد لیبرال در آمریکا و همچنین درگیری­های سیاسی- اقتصادی بلوک شرق و غرب در دهة هفتاد از مهم­ترین عوامل گزینش فوق است.

نول معتقد است که در قرن نوزدهم اوانجلیک­ها (شاخه­ای از بنیادگرایان مسیحی)، برای اقتصاد لیبرال یک سری شاخصه­های الهی درنظر گرفتند که فردگرایی و بازار آزاد از جمله آن­ها بود. وی معتقد است که این فرآیند به جهت نفوذ باورهایی چون آزادی فردی و مخالفت با نظام طبقاتی در مردم آمریکا شکل گرفت. نول می­گوید که جامعة فردگرا، زیاده­طلب و در یک کلام، لیبرال آمریکا، تفکری به غیر از سرمایه­داری را نمی­پذیرفت و به همین جهت جریان بنیادگرایی مسیحی شیوه اقتصاد لیبرال را پذیرفت و مدعی تأیید آن از طرف کتاب مقدس شد[1].

دومین دلیلی که نول برای انتخاب سیستم اقتصاد لیبرال توسط بنیادگرایان آمریکا ذکر می­کند مربوط به رقابت­های سیاسی- اقتصادی میان بلوک شرق و غرب در دهه هفتاد است. به اعتقاد وی در این دهه مناظره­های سیاسی- اقتصادی در سطح بین­المللی میان شوروی و آمریکا بر سر حاکمیت بر جهان درگرفته بود که طبیعتاً در چنین فضایی دو رویکرد اقتصادی غالب آن دوران یعنی اقتصاد سوسیالیستی و اقتصاد لیبرالیستی با یکدیگر در رقابت بودند (Ibid, 10- 11). از آنجا که سوسیالیسم منتسب به بلوک شرق و لیبرالیسم منتسب به بلوک غرب بود، بنیادگرایان تمایل شدیدی جهت گزینش سیستم اقتصادی لیبرال نشان دادند تا از این رهگذر به مقابله با کمونیسم بپردازند.

چنانچه در مطالب پیشین اشاره شد جریان بنیادگرایی مسیحی در زمان تقابل شرق و غرب، شوروی را امپراتوری شر خواند و حتی ریگان، دجال (ضد مسیح) را همان اتحاد جماهیر شوروی دانست و این­گونه ضرروت مبارزه با این کشور را نتیجه گرفت. طبیعی است که بنیادگرایان مسیحی نیروهای ضد مسیح را دشمن خود پنداشته و اعتقادات آن­ها را نیز رد کنند. از جمله اعتقادات نیروهای ضد مسیح، اقتصاد سوسیالیستی بود که باید کنار گذاشته می­شد و بدیل آن یعنی اقتصاد لیبرال که مطابق تعالیم کتاب مقدس بود، جایگزین آن می­شد.

بنیادگرایان مسیحی سیستم اقتصاد لیبرال را پذیرفتند اما موفقیت کامل آن را در گرو عمل به دستورات اخلاقی انجیل دانستند. از نگاه این گروه، نظام بازار آزاد زمانی می­تواند موفق عمل کند که بر اساس یک سری ساختارهای اخلاقی بنیان گذاشته شود و این همان سیستم اقتصادی است که کتاب مقدس به آن اشاره کرده است. پت رابرتسون که یکی از رهبران جریان بنیادگرایی مسیحی در آمریکاست، معتقد است که حتی لیبرالیسم هم به مانند کمونیسم اگر حرص و مادیگری را جایگزین اخلاق و معنویت کند، شکست خواهد خورد. جیمز کندی، یکی از مؤسسین جمعیت اکثریت اخلاقی، معتقد است که مشکلات اقتصادی آمریکا زمانی حل می­شود که مردم به ارزش­های اخلاقی انجیل بازگردند ( Lannaccone, Ibid, 5).

   تطبیق مدل­های جدید اقتصادی با مفاهیم انجیلی گام دیگری است که بنیادگرایان مسیحی در جهت پیوند میان اقتصاد و مذهب مسیحیت برداشته­اند. عالمان مسیحی در سال­های اخیر تلاش کرده­اند تا مدل­های اقتصادی را برای فهم مسایل انجیلی به کار برند. به عنوان مثال تئوری بازی برای خروج بنی­اسرائیل از مصر و تئوری سیگنالینگ برای توضیح معجزه به کار رفته است. همچنین بخش­هایی از کتاب مسیحیان، پیرامون مسایلی چون وعده الهی و یا نجات و رهایی با نظریه تضاد تطبیق داده شده است[2].

علاوه بر تطبیق مدل­های اقتصادی با مفاهیم انجیلی، اقدام دیگر بنیادگرایان مسیحی در زمینه اقتصاد، بهره­برداری از وقایع مستحدثة اقتصادی در جهت تثبیت موقعیت خود بوده است. به عنوان مثال بنیادگرایان آمریکا بدون هیچ دلیلی رکود بزرگ اقتصادی سال 1929 را علامت انتقام خداوند از کفر ایجاد شده در آمریکا و همچنین نشانه­ای در جهت بازگشت قریب الوقوع حضرت مسیح دانستند (کپل، 1370، 171 - 170)

در مجموع پیرامون رابطه میان بنیادگرایان مسیحی آمریکا و اقتصاد این کشور باید گفت که این دو، پیوندی ناگسستنی با یکدیگر دارند و در برخی موارد هم رابطه­ای دو سویه میان آن­ها ایجاد می­شود، اما در نگاه کلی جریان بنیادگرایی مسیحی، شرایط موجود اقتصادی آمریکا را پذیرفته و کمتر درصدد تغییر ساختار آن بر آمده است و در خوش­بینانه­ترین حالت، علمای بنیادگرای مسیحی توصیه­هایی اخلاقی را پیرامون اصلاح ساختار اقتصاد آمریکا عرضه می­کنند که هیچ­گاه هم این توصیه­ها به طور جدی پیگیری نشده است و عنصر اخلاق کمتر در اقتصاد این کشور مشاهده می­شود.

بنیادگرایی مسیحی و سیستم آموزش در ایالات متحده

بنیادگرایان مسیحی آمریکا از سیستم آموزش این کشور به عنوان عاملی تأثیر­گذار در نهادینه کردن ارزش­ها و باورهایشان غفلت نکرده­اند. آن­ها همواره درصدد تأثیرگذاری بر سیستم آموزشی ایالات متحده، از طریق رسوخ عقاید خود در سیستم آموزشی و همچنین حذف برخی اعمال و عقاید ضد دینی در این سیستم بوده­اند. آن­ها حتی در برخی مقاطع به دنبال حذف سیستم متداول آموزشی آمریکا و جایگزینی سیستم مورد نظر خود بودند که البته در این امر ناکام ماندند. هرچند که توانستند برخی از منویات خود را بر نظام آموزشی آمریکا تحمیل نمایند.

بنیادگرایان آمریکا تعلیم مبانی اندیشه­ای لیبرالیسم و سکولاریسم در مدارس عمومی[3] این کشور را تهدیدی جدی برای باورهای خود می­دانستند، این درحالی است که لیبرالیسم و سکولاریسم به عنوان دو اصل بنیادی مدرنیسم، سال­ها مورد پذیرش بسیاری از مردم ایالات متحده بود، اما جریان بنیادگرایی دینی در این کشور ضمن مخالفت با این اصول، در تلاش است تا سیستم آموزشی این کشور را از آموزش مبانی فکری لیبرالیستی و سکولاریستی باز دارد و ارزش­های مورد نظر خود را جایگزین آن­ها کند.

پس از جنگ جهانی دوم اتحادیه ملی پروتستان­های انجیلی (یکی از جریان­های بنیادگرای آمریکا) سه موضوع را به عنوان برنامه آن اتحادیه مورد اهتمام قرار داد. اولین موضوع مخالفت با روابط دیپلماتیک با واتیکان بود. دومین موضوع تهاجم به اصل جدایی کلیسا از دولت و نهایتاً سومین مورد فشار بر مجلس سنا به منظور جلوگیری از اختصاص سه میلیون دلار به مدارس عمومی بود. آن­ها بر این باور بودند که اعطای چنین بودجه­ای از طرف دولت به سیستم آموزشی، موجب خواهد شد که واشنگتن فعالیت آموزشی خود را کنترل نماید و نسل­های آینده را بر اساس تفکرات لیبرالیستی و سکولاریستی تعلیم دهد (هلال، 1383، 133).

بنیادگرایان مسیحی آمریکایی مدرنیسم را توطئه­ای طراحی شده از جانب ماتریالیست­ها جهت محدود کردن مذهب به حصارهای شخصی و در نتیجه بی­خاصیت کردن آموزه­های دینی می­دانند. باب جونز، رئیس دانشگاهی که به نام خود اوست در این زمینه می­گوید که اصطلاح دیوار جدایی بین کلیسا و دولت یک جعل لیبرالی برای بیرون راندن کلیسا از حوزه نفوذ سیاسی است (فیلیپس، 1387، 313).

بنیادگرایان مسیحی در آمریکا در ابتدا تلاش کردند تا سیستم متداول آموزشی این کشور را کاملاً تغییر دهند و کلیساها را به جای دولت، متولیان آموزش این کشور کنند. فالول در این­باره چنین می­گوید:

امیدوارم آن قدر زنده بمانم تا روزی را ببینم که همچون روزهای آغازین کشورمان، مدارس دولتی نداشته باشیم و مدارس دوباره به دست کلیساها افتاده باشد و مسیحیان آن را اداره کنند (همان، 314).

آن­ها در دوران ریگان و به رهبری ویلیام بنت، وزیر آموزش­ و­ پرورش وقت، سعی کردند تا آرزوهای خود را جهت حذف نظام آموزشی متداول عملی کنند. هرچند که بنیادگرایان در تغییر کامل نظام آموزش و پرورش سکولار ناکام ماندند، اما توانستند تا حدی مطالب ارائه شده در مدارس عمومی سکولار را خنثی کنند[4].

مسیحیان بنیادگرای آمریکایی در جهت تأثیرگذاری بر مطالب ارایه شده در مدارس عمومی سکولار، سعی وافری کردند تا مطالب علمی موجود در متون آموزشی این مدارس را که با اعتقاداتی چون سفر پیدایش، موطن آسمانی آدم و حوا، کشتی پر از حیوانات نوح و آفرینش شش روزه زمین در حدود شش تا هفت هزار سال پیش در تعارض قرار می­گیرد، تغییر دهند (فیلیپس، 1387، 356).

تصویب قوانینی در کنگره در جهت ترویج عقاید بنیادگرایانه، تلاش دیگری بود که توسط گروه­های بنیادگرا انجام گرفت، این گروه­ها کنگره را جهت تصویب قانونی که نماز و عبادت را در مدارس حمایت می­کرد، تحت فشار قرار دادند. آن­ها توانستند مدارس عمومی را قانع کنند تا کتاب­ها را سانسور کنند و آموزش سکس و همجنس­گرایی را از متون آموزشی حذف کنند و همچنین مطالب ناخوشایند آن­ها و همچنین مطالب جنجال برانگیز را از متون و کتابخانه­های خود حذف کنند[5].

تلاش در جهت تأثیرگذاری بر مدارس عمومی سکولار هر چند که با موفقیت­هایی همراه بود اما رضایت بنیادگرایان مسیحی را به طور کامل جلب نکرد. مدارس عمومی همچنان بر ماهیت سکولار خود تأکید می­کردند و ورود دین به عرصه­های اجتماعی را سمی مهلک برای جامعه مدرن آمریکا می­دانستند. این مدارس تحت فشارهای شدید بنیادگرایان اصلاحاتی را در سیستم آموزشی خود جهت کسب رضایت بنیادگرایان و کاهش فشار آن­ها انجام دادند، اما این اصلاحات به عقیده بنیادگرایان بسیار سطحی و غیرقابل پذیرش بود. به همین جهت آن­ها را بر آن داشت تا مدارسی با ماهیت کاملاً غیرسکولار تاسیس کنند و ارزش­های مورد قبول بنیادگرایان را در آن­ها آموزش دهند.

مدارس جدید بنیادگرایان به گونه­ای طراحی شده است که به لحاظ محتوا، روش و نتایجی که از آن حاصل می­آید کاملاً با مدارس عمومی سکولار متفاوت است. پاسخ به تهدیدات مدارس عمومی، بازسازی اقتصاد مذهبی در سطح جامعه و تأکید بر نهاد خانواده جزء اصول لاینفک مدارس بنیادگرایان است. این مدارس در تلاشند تا ضمن ارتقاء سطح آموزش، از دانش­آموزان در برابر خطراتی چون اعتیاد، سکس و همجنس­گرایی محافظت کنند. آن­ها همچنین سعی می­کنند تا ارزشهایی چون امانیسم ضدّ دینی و انسان­گرایی سکولار را که در مدارس عمومی تدریس می­شود بی­اعتبار کنند و آموزه­هایی چون تئوری خلقت را که بر خلق تمامی موجودات توسط خداوند تأکید دارد، جایگزین آن کنند (Tehranian, Op.Cit, 13).

بنیادگرایان مسیحی علاوه بر مدارس آمریکا، بر روند برخی از پژوهش­های علمی این کشور نیز تأثیرگذار بوده­اند. به عنوان مثال جورج دبلیو بوش با نقل احترامش به زندگی، جلوی حمایت از پژوهش در مورد سلول­های بنیادی در بسیاری از موارد را گرفت و عملاً (هرچند به طور غیررسمی) فعالیت در این زمینه را ممنوع ساخت. دیلی رهبر جمهوری­خواهان در مجلس نمایندگان، پژوهش درباره سلول­های بنیادی جنینی چند روزه را به سان قطع دست وپای انسان­های کامل و زنده دانست و شدیداً آن را رد کرد.

 

نتیجه

بنیادگرایی مسیحی با تأکید بر حمایت از صهیونیسم عملاً با کشورهای معارض صهیونیسم در تقابل قرار گرفته است؛ از طرفی تأکید ایران بر حمایت از فلسطین و به رسمیت نشناختن اسرائیل به دشمنی میان بنیادگرایان مسیحی و جمهوری اسلامی ایران دامن زده است، از این رو با توجه به قدرت یافتن بنیادگرایان مسیحی در آمریکا و همچنین تأکید ایران بر مواضع خود در قبال حمایت از فلسطین، آینده روشنی پیرامون روابط ایران و آمریکا متصور نیست و به احتمال فراوان روابط خصمانه دو کشور در آینده نیز پابرجا خواهد ماند.

 



1. John E Anderson and Gorge Langelett, Economics and the Evangelical Mind, www.gordon.edu/ace Assosiation of  Christians Economists. P. 8 .

1. Donald  Hay, Whither Christian Economics? www.Christian-economists.org.uk / jour 36- roundable, P. 2 .

[3] - اصطلاح مدارس عمومی (Public Schools) در مقابل مدارس اختصاصی بنیادگرایان است.

1. Majid Tehranian, Religious Resurgence in Global Prespective (New Delhi: University Hawaii, 1997) P. 13 .

1. Eugene F.provenzo, Religious Fundamentalism and American Education (New York: University of NewYork, 1990) P. xii .

- ال.برگر، پیتر، دین خیزش گر و سیاست جهانی، ترجمه افشار امیری، تهران: پنگان، 1380.

- جرجیس، فواز. ای، آمریکا و اسلام سیاسی، ترجمه سید محمدکمال سروریان، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی، 1382.

- جوویور، مری، درآمدی بر مسیحیت، ترجمه حسین قنبری، قم: ادیان، 1381.

- دورانت، ویل، تاریخ تمدن «اصلاح دینی»، ج6، مترجم فریدون بدره­ای و دیگران، چاپ سوم، تهران: انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، 1371.

- دهشیار، حسین، سیاست خارجی آمریکا و هژمونی، تهران: خط سوم، 1381.

- روستین، لئو، فرهنگ تحلیلی مذاهب آمریکایی، ترجمه محمد بقایی، تهران: حکمت، 1376.

- زرشناس، شهریار، نیمه پنهان آمریکا، تهران: کتاب صبح، 1381.

- سایزر، استیون، صهیونیسم مسیحی، ترجمه حمیده بخشنده و قدسیه جوانمرد، قم: طه، 1386.

- صاحب خلق، نصیر، تاریخ ناگفته و پنهان آمریکا، چاپ دوم، تهران: هلال، 1385.

- فیلیپس، کوین، تئوکراسی آمریکایی، ترجمه شهریار خواجیان، تهران: اختران، 1387.

- قانون اساسی ایالات متحده آمریکا

- کپل، ژیل، اراده خداوند، ترجمه عباس آگاهی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1370.

- کگلی، چارلز دبلیو، ویتکوف ،اوجین آر، سیاست خارجی آمریکا؛ الگو و روند، ترجمه اصغر دستمالچی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه، 1382.

- گارودی، روژه، تاریخ یک ارتداد، ترجمه مجید شریف، چاپ سوم، تهران: رسا، 1377.

- لودتکه، لوتراس، ساخته شدن آمریکا، ترجمه شهرام ترابی، تهران: وزارت امور خارجه، 1382.

- لوران، اریک، جنگ بوش­ها، ترجمه سوزان میرفندرسکی، تهران: نی، 1382.

- متقی، ابراهیم، تحولات سیاست خارجی آمریکا، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1376.

- مونتگومری وات، ویلیام، حقیقت دینی در عصر ما، ترجمه ابوالفضل محمودی، قم: دفتر تبلیغات اسلامی، 1379.

- محمدی، منوچهر، استراتژی نظامی آمریکا بعد از یازده سپتامبر، تهران: سروش، 1382. 

- وایل، ام. جی. سی، سیاست در ایالات متحده آمریکا، ترجمه ابوذر گوهری مقدم، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1384.

- هال سل، گریس، تدارک جنگ بزرگ، ترجمه خسرو اسدی، تهران: رسا، 1377.

- ----------- ، یدالله، ترجمه قبس زعفرانی، چاپ دوم، تهران: هلال، 1385. 

- هلال، رضا، مسیحیت صهیونیست و بنیادگرایی آمریکا، مترجم علی جنتی، قم: ادیان، 1383.

- هی وود، اندرو، درآمدی بر ایده ئولوژی های سیاسی، ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین الملی،1379.

- احمدوند، شجاع، «اسرائیل و ایدئولوژی صهیونیسم سیاسی»، مجلة پژوهش حقوق و سیاست، سال ششم، شماره 12، پائیز و زمستان 83 .

  - پیشگویی­ها و آخرالزمان، مجموعه مقالات، تهران: موعود، 1385.

 

- Auerdach, Jerolds. Are we one? Jewish Identity in the United States and Israel, New Jersey: Rutgers university press, 2007.

- Domke, David, God willing?: political fundamentalism in the white house. London: Pluto press. 2004. 

- Froese, Paul and Menken, Fcarson. Social Science Quatterly Aus Holy war? : Balor University, 2000.

- Govern, P.mc. All American: why I belive in Football, God and the War in Iraq. New York: Harper Collines, 2007.

The Encyclopedia Americana: Americana Corporation, Vol. 18.-

- Kimball, Charles, When Religion Becomes Evil, New York: Harper Collines e-book. 2008.

- King, Salli B."A Quaker Response to Christians Fundamentalism," www.bym-rsf.org

- Lewis, Bryan E. How Has Dispensationalist Affected American Policy in the Middle East? : Amridge University , 2009.

- Nortih, Gary, Millenialisim and Social Theory, Texas: Tyler, 1990.

- Spector, Stephen. Evangelicals  and  Israel: The Story of American  Christian  Zionism, New York: Oxford University press, 2009.

- Tehranian, Majid, Religious Resurgence in Global Perspective,  New Delhi: University Hawaii, 1997.

- Provenzo, Eugene F. Religious Fundamentalism and American Education, New York: University of New York, 1990.

- Lannaccone, Laurence R. ”Fundamentalism and Economics in the US,” Sonata Clara University, 1996.

- Hay, Donald."whither Christians Economics?," www.christianseconomist+s.org , UK/Jour 36 roundable.