کاربرد قرآنی واژه اُمّی

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

دانشجوی کارشناسی ارشد علوم قرآنی

چکیده

یکی از مباحثی که از دیرباز مورد توجه دانشمندان، مفسرین و متفکران علوم اسلامی بوده، بررسی و پژوهش پیرامون مفهوم " اُمّی" بودن پیامبر است. این واژه با مشتقاتش در شش آیه از قرآن کریم آمده است. نظرات و آراء متفاوتی در تفسیر این کلمه مطرح شده که گاه این دیدگاه‌ها در تقابل و رد هم بوده است. یکی از معانی مطرح که از مقبولیّت گسترده‌ای بهره می‌برد، " بی‌سواد و درس ناخوانده" است. مقالة حاضر می‌کوشد تا با بررسی تعاریف موجود، بر پایه آیات و روایات نظرات مختلف را بسنجد و قول مختار را مستدل نماید.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

Quranic usage of Ummi

نویسنده [English]

  • Somayeh Hajibabayi
چکیده [English]

From long ago, the word ummi has been attracted the attention of Muslim scholars and exegetics. The word and its derivations have mentioned in six verses of Quran. Various views have been presented in the field, some of them seem to oppose one another. Amongst the meanings, the most commen is "illiterate". This paper regarding the extant conceptions given seeks to analyze them and gives the new meaning.

کلیدواژه‌ها [English]

  • related to Uma(h)
  • related to Omol Qora (Meka)
  • people of the divine Book

مقدمه

خداوند در قرآن اسامی و القاب گوناگونی را به پیامبر(ص) خود نسبت داده است که هر یک جنبه­ای از شخصیت والای آن حضرت را معرفی می­کند؛ از جملة این موارد لقب " اُمّی"است. در ذکر معنای این واژه، سخنان بسیاری بیان شده است. با رجوع به منابع لغت­ و هم­ چنین با توجه به کاربرد قرآنی این واژه، به طرح و بررسی مفهوم آن می­پردازیم.

 

-1معنای واژة اُمّی

با مراجعه به منابع لغت می­توان به تعاریف متعددی از " اُمّی" دست یافت. این تنوع گاه به سبب ریشه­های متفاوتی است که به این واژه نسبت داده می­شود. در ذیل به برخی از آن­ها اشاره می­کنیم:

1- مأخوذ از ریشة اُمّ به معنای  اصل و سرچشمه که چیز­های دیگر از آن منشأ می گیرند ( ابن­منظور، 1414، 1، 228/  الزبیدی، 8 ، 190).

2- منسوب به اُمّ (مادر)؛ یعنی فرد وابسته به تربیت مادر را می­گویند (ابن­منظور، 1414، 8 ، 220).

3- منسوب به اُمّ­القری؛ ساکنان شهر مکه که در قرآن از آن به اُمّ­القری تعبیر شده است (همان).

4- درس نخوانده و بی­سواد (همان)؛

5- منسوب به امت؛ به معنای اهالی و بومیان هر امت و ملت.

 

2- کاربرد قرآنی واژة اُمّی

با توجه به موارد شش­گانه کاربرد این واژه در قرآن، مفسرین و پژوهش­گران آن را به بیان­های مختلف تفسیر کرده­اند که به طرح و بررسی آنها می پردازیم:

 

1-2 - منسوب به ام القری

  گروهی واژة اُمّی را منسوب به اُمّ­القری می­دانند؛ بر این اساس، اُمییون اهل مکه وافراد منسوب به آن مکان مقدس می­باشند (مجمع البیان، 25، 7/ تفسیر جامع، 7، 142). هنگامی که حضرت ابراهیم خانة کعبه را بنا نهاد، به هنگام دعا از خداوند خواست که این مکان (مکه) را محل امن قرار دهد و از میان اهالی این شهر فردی را برگزیند که آیات الهی را بر­ایشان تلاوت کند و به تعلیم کتاب به آنها بپردازد... « وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَـَذَا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرَاتِ ... رَبَّنَا وَابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِّنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِکَ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنتَ العَزِیزُ الحَکِیمُ »  (بقره، 129- 126) خداوند در سورۀ جمعه اجابت در خواست ابراهیم را متذکر می­شود : « هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِّنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ... » (جمعه، 2)

از مطابقت این آیات به دست می­آید که منظور از اُمیّین همان اهالی مکه یا اهالی بلد امن می­باشند. علاوه بر این در قرآن صراحتاً از مکه به اُمّ­القری تعبیر شده است. " لِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا " (انعام، 92)  « وَکَذَلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیّاً لِّتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا... » (شوری، 7)

خداوند پیامبرش را از مرکز قریه­ها برگزید تا اعلام نماید که او ادامه دهندة راه سلسلة انبیای الهی است. وی وارث و خاتم سلسلۀ انبیایی است که ابراهیم پرچم­دار آن در مکه بود. هم چنین برگزیدن پیامبر درمرکز سرزمین­ها ودربزرگ­ترین و مهم­ترین شهر­ها، آنجا که کانون تباهی و گمراهی بود، بی­گمان تاثیری ژرف در تغییر و دگرگونی جامعه خواهد داشت. پس بر مبنای این دیدگاه ترجمة آیة دوم از سورة جمعه بدین صورت خواهد شد :«او کسی است که در میان اهل مکه رسولی از خودشان مبعوث کرد.»

 

2-2- منسوب به امت

برخی نیز این واژه را منسوب به امت بیان کرده­اند به این معنا که جماعتِ دارای وجه اشتراک یا اهل یک ملت را امییون گویند (مجلسی، 1403، 16، 135). بر همین اساس آیة دوم از سورة جمعه را چنین ترجمه می کنند : «اوست خدایی که میان امت ها پیامبری را از خودشان بر انگیخت تا بر آنان آیات الهی را تلاوت کند»

 

3-2- غیر اهل کتاب

قائلین به این نظریه معتقدند که مردمِ زمان ومکان نزول از حیث تعلق به کتاب آسمانی به دو گروه تقسیم می­شدند: اهل کتاب و امییون، به این معنا که اهل کتاب کسانی بودند که برخوردار از کتاب آسمانی و پیامبر الهی بودند و امییون شامل افرادی می­شد که از کتاب الهی بی­بهره بودند (طبرسی، 1372، 1، 229/ قمی، 1367، 1، 106 / القرطبی، 1364، 18، 91).

لازم به ذکر است که این تعلق و پایبندی و اتصال به مذهب الهی، وضعیت آنها به هنگام بعثت پیامبر بود نه گذشتة بسیار دور آنها، چرا که شهر مکه در گذشته جلوگاه دین الهی ابراهیمی بود ولی به هنگام بعثت پیامبر(ص) اثری از آن به چشم نمی­خورد و آن روزگار به دوران بت­پرستی شهرت داشت. از این روی آنان را امییون _فاقد دین آسمانی و کتاب الهی_ در مقابل اهل کتاب می خواندند. این تقسیم­بندی در دو آیه از قرآن به صراحت مطرح شده است: « فَإنْ حَآجُّوکَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِیَ لِلّهِ وَمَنِ اتَّبَعَنِ وَقُل لِّلَّذِینَ أُوْتُواْ الْکِتَابَ وَالأُمِّیِّینَ أَأَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُواْ فَقَدِ اهْتَدَواْ وَّإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا عَلَیْکَ الْبَلاَغُ وَاللّهُ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ » ( آل عمران، 20) « وَمِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مَنْ إِن تَأْمَنْهُ بِقِنطَارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَمِنْهُم مَّنْ إِن تَأْمَنْهُ بِدِینَارٍ لاَّ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلاَّ مَا دُمْتَ عَلَیْهِ قَآئِماً ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ لَیْسَ عَلَیْنَا فِی الأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ وَیَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْکَذِبَ وَهُمْ یَعْلَمُونَ » (آل­عمران، 75)

  اهل کتاب، مشرکان عرب را از حیث عدم بهره­مندی از تعالیم آسمانی و الهی و فقدان دانش نسبت به کتب آسمانی، اُمّی می­خواندند. از منظر آنان، اُمییون افرادی بودند که در جهالت از کیش و مذهب الهی زندگی می کردند؛ و خود را تنها به سبب انتساب به ادیان مسیحیت و یهودیت و کتب انجیل و تورات، متصل به آیین الهی می­دانستند ولی این اتصال و انتساب از منظر حق تعالی بدون ایمان و اعتقاد قلبی و پایبندی راسخ به آن ادیان، بی­اعتبار و بی­ارزش است؛ چنان­که خداوند گروهی از  خود آنان را نیز در جرگة امییون به معنای ناآگاه و بی­بصیرت به آموزه­های الهی می­داند و می­فرماید: « وَمِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لاَ یَعْلَمُونَ الْکِتَابَ » (بقره، 78) از منظر حق تعالی، کسانی که هیچ بهره­ای از کتاب آسمانی نبرده­اند، هم چون چهار­پایانی هستند که تنها حامل کتاب هستند وبس. « مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَاراً... » (جمعه، 5)

 

4-2-  انسان اصو لی و فطری (متصل به اصل و فطرت)

برخی از مفسران واژة اُمّی رامشتق از " اُمّ " به معنای اصل و ریشه و سرچشمه می­دانند (مجلسی، 1403، 16، 135) که در مقام اصطلاح و کاربرد آن برای انسان، به معنای کسی است که به اصل، ریشه و فطرت خود رجوع می­کند و با چراغ روشنگر فطرت، مسیر هدایت را هموار می­کند. انسان فطرتاً خداجوست و اگر کسی به ندای فطرت پاک و بی­آلایش خویش لبیک گوید، در مسیر سیرالی­الله قرار خواهد گرفت و این چنین است دینی که خداوند انسان را به پیروی از آن می­خواند؛ همان دینی که خلقت بدان دعوت و فطرت الهی به سویش هدایت می­کند (طباطبایی، 1417، 16، 267). «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» (روم، 30) بنابراین انسان اُمّی کسی است که فطرت خویش [یعنی] اصل و اساس و بنیاد آفرینش را راهنما و راهبر خویش قرار داده است (ترکاشوند،30). این کاربرد از واژة " اُمّی" در آیات 157و158 سورة اعراف به وضوح بیان شده است. « الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ... » (اعراف، 157) « قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ لا إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ یُحْیِـی وَیُمِیتُ فَآمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِیِّ الأُمِّیِّ الَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَکَلِمَاتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ » (اعراف، 158). به عبارت دیگر می­توان گفت که پیامبر اسلام(ص) از همان کودکی مشعل روشنگر فطرت را در دست گرفت و حرکت در مسیر آگاهی، کردار شایسته، پرهیز از رذائل و اجتناب از بدی­ها را آغاز کرد. او با این رویکرد مخلصانه، برای دین متدین شد (اُمّی) و لایق ارتباط منظم­تر با فرشتگان پروردگار و در ادامه آن، دیدار پرهیجان و طرب­انگیز حضرت حق شد... و با این دیدارها و دریافت­ها بود که از رمز و راز هستی با خبر شد (نبی) و چنان صلاحیت و ظرفیتش بالا رفت که ظرفیت وجنبة ابلاغ پیام به بشر را نیز پیدا کرد. یعنی پس از هدایت و راهیابی خودش، صلاحیت یافت که مامور و سفیر رسمی او شود برای هدایت و راهنمایی سایرین (رسول)"( ترکاشوند، 33).

 

این سه مرحله از بالا به پایین در آیات 157 و 158 سورة اعراف آمده است. خداوند در این دو آیه پیامبرش را متّصف به دو صفت رسول و نبی دانسته و می­فرماید: « به پیامبری ایمان آورده و از او تبعیت کنید که هم رسول است ( کسی که بر او کتاب وحی می­شود) (زمخشری، 1407، 165 ) و هم نبیّ (صاحب معجزات) (همان)  و رسیدن به این دو مقام در سایة پیروی از اصل و ریشه و فطرت خدایی­اش بوده است و انسان اگر به درون خویش مراجعه کند، زیبایی و خوبی امور انسانی و زشتی و بدی امور غیرانسانی را در می­یابد و اگر به همین آگاهی­های اولیة خدادادی عمل نماید، خداوند علم آنچه را که  نمی­داند، به او می­آموزد.

   با توجه به چهار معنای مذکور، می­توان گفت که پیامبر اسلام (ص) به هر چهار معنا اُمّی بودند: یعنی انسانی که به اصل و سرچشمه و فطرت پاک خدایی­اش مراجعه کرده و آن را رهبر و راهنمای خویش قرار داده است. این انسان پیش از معجزة جاویدان خویش" قرآن"، فاقد هرگونه کتاب آسمانی بوده و از امت عرب و اهل مکه بوده است. ما در این نوشتار" اُمّی" بودن پیامبر را  به هر چهار معنا حمل می­کنیم.

 

5-2- انسان بی سواد و درس ناخوانده

یکی از دیدگاه­هایی که بر دیگر نظرات غلبه قابل توجهی دارد، حمل معنای" اُمّی" به فردی بی­سواد و فاقد توانایی خواندن و نوشتن است. قائلین به این نظریه در سایة تفسیر این واژه به چنین معنا، پیامبر را فردی ناآشنا به کتابت معرفی می­کنند که علی­رغم این ویژگی، توانست معجزة مکتوبی چون قرآن را بیاورد. این گروه در تأیید و اثبات دیدگاه خود استدلال­هایی را اقامه می­نمایند که ما در این بخش به بررسی آنها می­پردازیم.

 

3- بررسی و نقد تعبیر واژة امی به بی­سواد و درس ناخوانده 

همان گونه که اشاره کردیم، معتقدین به ناتوانی پیامبر از خواندن و نوشتن، به استدلالات عقلی و نقلی متعددی تمسک می­جویند و آن را دلیل الهی بودن رسالت وی می­دانند. البته این گروه خود درخصوص مدت زمان اتصاف پیامبر(ص) به این صفت وحدت نظر ندارند. گروهی پیامبر را هم قبل از بعثت و هم بعد از آن بی­سواد می­دانند.  گروهی دیگر می­گویند همزمان با بعثت، همچنان که او عالِم به علوم اولین و آخرین عالم آفرینش گشت، توانایی بر خواندن و نوشتن را نیز به اذن خدا به دست آورد و گروه سوم معتقدند که پیامبر از دنیا نرفت مگر اینکه توانست بخواند و بنویسد. با این همه، این دیدگاه­ها دارای وجه مشترکی هستند و آن این که اُمّی درآیات مذکور به معنای فردی بی­سواد و ناآگاه به خواندن و نوشتن است. در ذیل به طرح و بررسی دلائل این گروه می­پردازیم:

      الف( واژه اُمّی منسوب به اُمّ، به معنای مادر و  کسی که از لحاظ اطلاع بر خطوط و نوشته­ها و معلومات بشری، به حالت مادرزادی باقی مانده است (فخررازی،1420، 8، 264 / مجلسی، 1403، 16، 83- 82 به نقل از تفسیر طبری).

   در اینکه این واژه از اُمّ مشتق شده، شکی نیست ولی اگر برای اُمّ در معنای ریشه و اصل معنای مادر را هم لحاظ نماییم، باز جای اشکال است، چرا که دراعتقاد این گروه،  اُمّی کسی است که به حالت مادرزادی باقی مانده و حتی برای خواندن و نوشتن نیز مادر خود را ترک نکرده است. فردی که از مادر متولد می شود، دارای خصوصیات بی­شماری از قبیل عدم تشخیص اتفاقات پیرامون خود، ناتوانی درصحبت کردن و... است. کثرت این ناتوانی­ها، عدم توانایی بر خواندن و نوشتن را تحت الشعاع خود قرار می­دهد. اگر فردی را به جهت منسوب بودن به مادر اُمّی بنامیم، بایسته­تر است که او را انسانی ناتوان در بسیاری از امور تلقی نماییم که یکی از آن­ها عدم توانایی بر خواندن و نوشتن است که این معنا درشأن پیامبرِ جامع جمیعِ صفات پسندیده و انسان کامل نیست.

ب _ این واژه منسوب به امت و به معنای کسی است که بر عادت اکثریت مردم است و چون اکثریت توده خط و نوشتن نمی­دانستند، اُمّی به کسی گفته می­شود  که خواندن و نوشتن نمی­داند (زمخشری، 1407، 2، 529 / مجلسی، 1403، 16، 83 -82  به نقل از تفسیر طبری / راغب اصفهانی، 1412، 23).

انتساب اُمّی به امت نیز به خودی خود مقبول و مورد تأیید است، ولی باز در وجه تسمیة آن محل اشکال است. در رّد این نظریه می­توان گفت که اگر اُمّی را کسی بدانیم  که بر عادت اکثریت مردم است، باز آنچه از اکثریت مشرکان عرب در وهلة اوّل به ذهن خطور می­کند، یک سری صفات ناپسند و رذایل اخلاقی است نه صفتی مانند بی­سوادی؛ به علاوه، این فرضیه که اکثریت مردم مکه در آن زمان از سواد خواندن و نوشتن بی­بهره بودند و به گفتة بلاذری، هنگام ظهور اسلام تنها هفده نفر در مکه باسواد بودند، (مطهری، 1376، 16) خود محل اشکال است و از جانب برخی از  پژوهش­گران و صاحب­نظران رد شده است.       (غانم قدوری، 1376، 21 - 20) ابن­ فارس در این­باره می­گوید: « ما نمی­گوئیم که اعراب­ همگی تمام فنون کتابت و حروف را می­دانستند. عرب در گذشته مثل روزگار ما بود که همه، نوشتن و خواندن را بلد نیستند » (ابن­فارس، 1910،  8).

 نفی آشنایی اکثریت اعراب پیش از اسلام با کتابت، از واقعیت دور است و روایات و شواهدی کتابت عربی پیش از اسلام را چه در قلب جزیره و چه در اطراف آن تأیید می­کند و اساساً در آشنایی اعراب­ با کتابت، جای شک و تردید وجود ندارد. بسیاری از آن­ها در شهرها و اندکی از آنها در صحراها می­خواندند و می­نوشتند (غانم قدوری، 1376، 21- 20). به علاوه مادة (کَتَبَ) و مشتقات آن بیش از 300 بار و مادة (قَرَأ) و مشتقات آن، نزدیک به 80 بار در قرآن آمده است و هم چنین مادة (خط) و نام ابزارهای کتابت نیز آمده است. مانند: قلم، صحف، قرطاس، ورق؛ معقول نیست که قرآن کریم قومی را با این آیات مخاطب قرار بدهد در حالی که تنها این واژگان برای هفده نفر مأنوس باشد. هم چنین  شهری مانند مکه که جایگاهی مقدّس برای تجارت و مرکزی برای فرهنگ و حیات دینی بود، به ناچار باید میان ساکنان آن، جماعتی کثیر با فرهنگ وآگاه در امور دین و آشنا به خواندن و نوشتن بوده باشد.

ج _ نکتة دیگر اینکه آیاتی که صفت" اُمّی" را در انحصار شخص پیامبر(ص) آورده­اند، در مقام تعریف و تمجید ایشان است و دلیل آن مقارن بودن این صفت (اُمّی) در کنار دو صفت ممدوح «رسول» و «نبی» است. چگونه ممکن است به هنگام مدح فردی به ذکر صفتی از او بپردازیم که لااقل در نزد اهل علم مذموم است؟  شاید در رّد این نظر گفته شود که بی­سوادی برای ما انسان­ها صفت مذموم است ولی برای شخص پیامبر(ص) صفتی ممدوح. چنان که ابن­خلدون می­گوید: " اُمّی بودن و بی­سواد بودن برای پیامبر(ص) کمال بود، زیرا او علم خویش را از بالا گرفته است، اما اُمّی بودن برای ما نقص است، زیرا مساوی با جاهل بودن ماست." (ابن خلدون، 495- 494) و در مفاتیح­الغیب نیز آمده است: " او در عین بی­سوادی، توانست معجزه­ای چون قرآن را بیاورد و این خود گواهی بود بر ارتباط و اتصال آن حضرت به عالم وحی"(فخررازی، 1420، 15، 381).  اما می­توان گفت که بی­سوادی پیامبر(ص) به هیچ وجه گواه بر معجزه بودن قرآن نیست. به عبارت دیگر برای اثبات اینکه قرآن سخن خداست و ارتباط آن حضرت با منبع وحی و اثبات معجزه بودن قرآن، بی­سوادی پیامبر، استدلالی راه­گشا نمی­باشد، چرا که آیات قرآن در وهلة اول در قالب الفاظ برزبان مبارک پیامبر(ص) جاری می­شد نه این که ایشان کتابی را بیاورند و بگویند آنچه در این کتاب نوشته شده معجزة من است. ایراد سخنان اعجاز گونة قرآن به صورت شفاهی، ارتباطی به با­سواد و یا بی­سواد بودن پیامبر ندارد. چرا که به گفتة خود این گروه، اگر بپذیریم مردم مکه بی­سواد بودند، اما در فصاحت و بلاغت درحد اکمل و اتم بودند. چنان­که مورخان می­نویسند :

 

عرب در آن دوره به پایة مهمی از فصاحت که در تاریخ نظیر آن سابقه نداشت، رسید و پیوسته در مقام تهذیب و اصلاح لغت خود  برآمده بود... اگر فصاحت و بلاغت در عرب به پایه­ای که آن را شرح دادیم رواج نداشت، قرآن آن اهمیت را که در میان آن­ها داشت، حائز نمی­کرد و همچون کتاب­های معمولی بود و یا آن که اصلاٌ دارای موقعیتی نمی­گشت  ( نصیریان، 1378، 129- 127).

 

و اگر بپذیریم که اکثریت مردم مکه قادر به خواندن و نوشتن بودند، باز عدم ارتباط این دو مقوله واضح می­باشد؛ چرا که اگر توانایی پیامبر(ص) بر خواندن و نوشتن بهانه­ای بود در دست مخالفان تا قرآن را حاصل آن تلقی نمایند، خود ایشان نیز می­بایست با صرف داشتن سواد، در حد قرآن آیاتی را بیاورند ودر تحدی قرآن پیروز شوند.

د - نکتة دیگری که می­توان به آن اشاره کرد، این است که خداوند در آیات بسیاری انسان­ها را به نوشتن امر نموده و در اولین آیاتی که بر پیامبر نازل شده است، سخن از قلم و نوشتن به میان آورده است و پیامبر نیز ضمن سفارش مکرر  به خواندن و نوشتن، توصیه می­فرمودند که سخنان را در بند کنید. پرسیدند: چگونه؟ فرمودند: بنویسید.( مجلسی،1403، 2، 151). هم چنین می­فرمودند: « من حق الولد علی الوالد ان یحسن اسمه و ان یعلمه الکتابه وان یزوجه اذا بلغ » « از حقوق فرزند بر پدر این است که نام نیک برایش انتخاب کند، نوشتن به او بیاموزد و وقتی که بالغ شد، همسر برایش انتخاب کند».(حرعاملی، 3، 134).

در تاریخ آمده است که پیامبر(ص) اسرای جنگ بدر را با گرفتن فدیه آزاد کرد، برخی که فقیر بودند بدون فدیه آزاد شدند و مقرر فرمودند آنانکه باسواد بودند، هرکدام ١۰ نفر از کودکان مدینه را خط و نوشتن بیاموزند آنگاه آزاد شوند. پیامبری که تا این حد بر خواندن و نوشتن تأکید داشتند، چگونه ممکن است که خود به آنچه به مردم سفارش می­کردند، عمل نکرده باشند، در صورتی که ایشان همیشه در کارها پیش قدم بودند. در پاسخ به این سؤال، در کتاب پیامبر اُمّی آمده است :

 

 درست مثل این است که بگوئیم پزشکی که نسخه­ای به بیمار می­دهد،  اول باید خودش آن نسخه را به کار بندد... باید ببینیم که پیامبر اکرم(ص) همان نیازی که دیگران به خواندن و نوشتن دارند را داشتند،  که در این صورت دارا بودن آن برای وی کمال و فقدان آن نقص باشد؟ پیامبر در عبادت، فداکاری، تقوا، راستی، درستی، حسن خلق، دموکراسی، تواضع و سایر اخلاق و آداب حسنه پیش­قدم بودند. زیرا همه آن­ها برای او کمال بود و نداشتن آن­ها نقص... امّا موضوع سواد داشتن در این مقام نمی گنجد ( مطهری، 1376، 45-44).

 

  در پاسخ به این نظر باید گفت، درست است که پیامبر نیازی به کسب علوم مختلف از طریق خواندن و نوشتن نداشتند، ولی آیا توانایی خواندن و نوشتن فقط برای کسب علوم است و بس؟ به طور مثال در جریان صلح حدیبیه که قائلین به «بی­سوادی» پیامبر(ص) معتقدند که آن حضرت خواستند تا دست مبارکشان را بر روی واژة            «رسول­الله» گذارند تا ایشان آن را پاک کند، (مطهری، 1376، 23 به نقل از قصص­القرآن)  آیا در این جریان به فرض این که بپذیریم خود ایشان واژة «محمد رسول الله(ص)» را به «محمّدبن عبدالله» تغییر ندادند، جنبة دیگری از سواد خواندن و نوشتن مطرح نمی­شود، که همان رفع برخی نیازها از طریق آگاهی و توانایی بر خواندن و نوشتن است و آیا در چنین جریانی همان پزشک نیازمند نسخة تجویزی برای دیگران به خود نمی­باشد؟

و - یکی دیگر از مواردی که طرفداران نظریة «بی­سوادی» پیامبر(ص) به آن استناد می­کنند، بحث «دبیران پیامبر(ص)» است. این دبیران، وحی خدا، سخنان پیامبر(ص)، عقود معاملات مردم، عهدها و پیمان­نامه­های رسول خدا با مشرکین، اهل کتاب، دفاتر صدقات و مالیات­ها، دفاتر غنائم و اخماس و نامه­های فراوان آن حضرت را به اطراف و اکناف می­نوشتند (همان، 14). این دبیران عبارتند از: « علی بن ابی طالب، عثمان بن عفان، عمروبن العامس، معاویه بن ابی سفیان، شرحبیل بن حسنه، عبدا... بن سعدبن ابی سرح، مغیره بن شعبه، معاذبن جبل، زیدبن ثابت، حنظله بن الربیع، ابی بن کعب، جهیم بن الصلت، حصین النمری » (ابن­واضح، 2، 69) این گروه می­گویند: مگر نه این است که وجود این افراد به عنوان دبیران پیامبر، خود گواه بی­سوادی ایشان است؟

اما باید اشاره کرد که عدم توانایی بر انجام کاری با عدم میل به انجام آن کار متفاوت است. علامه مجلسی معتقدند که پیامبر قادر بر نوشتن بودند ولی نمی­نوشتند و آن به جهت مصلحت بود. (مجلسی،1403، 16، 134)  ایشان می­گویند: « چگونه پیامبری که عالم به علوم اولین و آخرین بودند، قادر به ایجاد نقوش سادة خط نبودند » (همان). همچنانکه پیامبر هرگز شعر نسرودند و حتی شعر دیگری را نیز قرائت نکردند و احیاناً اگر تک­بیتی از دیگری می­خواستند بخوانند آن را «حل» می­کردند، یعنی کلمات را مقدم یا مؤخر و یا در الفاظ شعر کم و زیاد می­کردند تا از صورت شعری خارج شود، زیرا خداوند شعر را شایستة مقام او نمی­دانستند. در آیة 69 سورة یس آمده است: « وعلمناه الشعر و ما ینبغی له ان هو الا ذکرو قرآن مبین » (مطهری، 1376، 31) علاوه بر آن، در طول تاریخ رسم نبوده است که حاکم، پادشاه و یا امیر یک مملکت قلم بردارد و خود شروع به نوشتن نامه و... نماید بلکه افرادی را برای این کار به عنوان کاتب انتخاب می­کردند .

مطلب دیگری که در این مقام باید به آن اشاره، کرد این که اگر وجود دبیران پیامبر گواه بی­سوادی ایشان است، این شائبه پیش خواهد آمد که با وجود دبیرانی که سابقة چندان درخشانی در اسلام نداشته­اند (مانند ابوسفیان)، باب تحریف در اسلام  گشوده خواهد شد، زیرا از طرفی پیامبر(ص) سواد خواندن نداشت و از طرف دیگر دبیران مغرضی مانند ابوسفیان بی­میل به تحریف نبودند و پذیرش این مطلب اصل عصمت را نیز خدشه­دار خواهد کرد، به جهت این که یکی از دلایل عصمت پیامبر(ص)، جلوگیری از تحریف در آیات الهی ذکر شده است. 

ه -  از جمله دلایل دیگری که معتقدان به بی­سوادی پیامبر به آن استناد می­کنند، این آیه است: « وما کنت تتلوا من قبله من کتاب ولا تخطه بیمینک اذا الا رتاب المبطلون »   (عنکبوت، 48) « تو پیش از نزول قرآن هیچ نوشته­ای را نمی­خواندی و با دست راست خود که (وسیلة نوشتن است) نمی­نوشتی و اگر قبلاً می­خواندی و می­نوشتی، یاوه­گویان شک و تهمت به وجود می­آوردند ». در بررسی این آیه به چند مورد اشاره می­کنیم :

1- معنای واژة «تتلوا»: کلمه «تتلوا» از مادة تلاوت است. تلاوت همچنان­که راغب در مفردات گفته، اختصاص به خواندن  آیات مقدس دارد بر خلاف کلمه «قرائت» که اعم است و برای تمام متون چه الهی و چه غیر الهی استفاده می­شود (مفردات راغب، ص 39).

 

2- معنای واژة « کتاب »: همان­گونه که اشاره شد، در اثبات عدم توانایی خواندن و نوشتن پیامبر، بسیاری از مفسرین به این آیه استناد می­کنند و واژه « کتاب » در این آیه را مطلقِ کتاب و هر نوشته­ای می­دانند، ولی باید گفت که منظور از کتاب در این آیه، " کتاب مقدس الهی " است. برای اثبات مدعای خود ذکر موارد ذیل را لازم می­دانیم:

هنگامی که حضرت محمد (ص) به پیامبری مبعوث شدند، مورد تهمت کفّار و اهل کتاب قرار گرفتند که آنچه که تو بیان می­داری، چیزهایی است که از کتب مقدس ما (تورات و انجیل) خوانده­ای و جز افسانة پیشینیان نیست. « یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُواْ إِنْ هَذَا إِلاَّ أَسَاطِیرُ الأَوَّلِینَ » (انعام، 25/ نمل، 24/ المومنون،83/ الفرقان،5/ نمل، 68/ قلم، 68/ المطففین، 13 ) « و اگر ما بخواهیم، با مراجعه به آن افسانه­ها می­توانیم نظیر آن­ها را بیاوریم ». « وَإِذَا تُتْلَى عَلَیْهِمْ آیَاتُنَا قَالُواْ قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاء لَقُلْنَا مِثْلَ هَـذَا إِنْ هَـذَا إِلاَّ أَسَاطِیرُ الأوَّلِینَ » ( انفال، 31) شهید مطهری در این خصوص می­گوید: «مخالفان پیامبر و اسلام در آن تاریخ حضرت را به اخذ مطالب از افواه دیگران متهم کردند» ( همان، 64).       

 البته این تهمت، حرف جدیدی نبود، چرا که وقتی حضرت عیسی (ع) نیز به پیامبری رسید، از جانب یهودیان مورد طعن و ایراد قرار گرفت که آنچه بیان می­کند تحت تأثیر دین یهود و بر گرفته از آن است؛ گویی که اصلاً دین جدیدی شکل نگرفته و مسیحیت فرقه­ای از دین یهود است (آکادمی علوم شوروی، 162). خداوند برای ردّ این شبهه و در مقام اثبات این مطلب که مواردی که پیامبرش بیان می­دارد، مستقیماً از جانب ذات اقدس الهی است و یک نوع رونویسی از کتب­ مقدس پیشینیان نیست، در این آیه بیان می­دارد که او قبل از قرآن، هیچ کتاب آسمانی دیگر را نخوانده است.

 علاوه بر آن در آیات قبل از این آیه، واژة « کتاب » چهار مرتبه به کار رفته که مراد از همة آن­ها « کتابی » مقدس و الهی است. در آیة ٤٦ سورة عنکبوت (دو آیه قبل از آیه مورد بحث) خداوند کتابی را که بر اهل کتاب نازل شده از کتابی که بر پیامبر نازل شده، مجزا می­داند و خطاب به مسلمانان می­فرماید: « وَقُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا وَأُنزِلَ إِلَیْکُمْ وَإِلَهُنَا وَإِلَهُکُمْ وَاحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ » « و بگوئید ما به کتاب آسمانی قرآن که بر ما نازل شده و به کتب آسمانی شما ایمان آورده­ایم و خدای ما و شما یکی است و ما تسلیم و مطیع فرمان اوییم »، آنگاه در ادامه می­فرماید: « وَکَذَلِکَ أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ فَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَمِنْ هَؤُلَاء مَن یُؤْمِنُ بِهِ وَمَا یَجْحَدُ بِآیَاتِنَا إِلَّا الْکَافِرُونَ » (عنکبوت، 47)  و ما همچنان (که بر رسولان پیشین کتاب آسمانی تورات و انجیل و زبور فرستادیم) بر تو هم (ای رسول!) کتاب (آسمانی قرآن)را نازل کردیم پس آنان که به آن کتب ایمان آوردند، بر این کتاب نیز ایمان آورند و جز کافران هیچ کس آیات ما را انکار نمی­کند و پس از ذکر نزول کتاب بر اهل کتاب و مسلمانان و بیان رویکرد کفّار به کتاب الهی در ادامه اشاره می­کند که" ای پیامبر! تو پیش از این،  هیچ کتاب الهی را قرائت نکردی."

   3- معنای عبارت « ولا تخطه بیمینک »: خداوند در آیات بسیاری اشاره می­کند که اهل کتاب، به کتابی که برایشان نازل شده پایبند نبودند و آن را تحریف کردند و نوشته­های خود را به عنوان آیات الهی به مردم معرفی کردند: « فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتَابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَـذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِیَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَوَیْلٌ لَّهُم مِّمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَوَیْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا یَکْسِبُونَ »  ( بقره، 79) " وای! بر آن کسانی که از پیش خود کتاب را نوشته و به خدای متعال نسبت دهند تا به بهای اندک بفروشند پس وای! بر آن­ها از آن نوشته­ها و آنچه از آن به دست آرند."

خداوند در آیة 48 سوره عنکبوت اشاره می­فرماید که تو ای پیامبر! مانند برخی از اهل کتاب نبودی که چیزهایی را بنویسی و بگویی اینها از نزد خداست « هذا من عندالله » به علاوه ضمیر ( ه ) در " تخطه " به کتاب بر می­گردد که اگر بپذیریم منظور از کتاب هر نوع کتاب و نوشته­ای می­باشد، امر تلاوت و نوشتن به یک چیز که همان "کتاب" است بر می­گردد. و معنای آیه چنین می­شود: " قبل از مقام پیامبری­ات هیچ نوشته و کتابی را نمی­خواندی و - آن کتاب و جزوه را نیز-  نمی­نوشتی..." چه لزومی دارد که هر آنچه که خوانده می­شود همان را نیز پیامبر بنویسد و این نبود مگر در مورد کتب آسمانی (ترکاشوند، 3).

 پس با توجه به مطالب ارائه شده معنای آیه به این صورت خواهد بود:             " و تو ای پیامبر! قبل از قرآن هیچ کتاب آسمانی دیگر را نخوانده بودی تا متأثر از آنها مطالبی را بیان کنی و با خواندن آنها خود را متناسب و سازگار با پیامبر موعود قرار دهی  و مانند گروهی از اهل کتاب هم نبودی که با دست خود چیزهایی بنویسی و آن­ها را از جانب خدا معرفی نمایی که اگر این کار را کرده بودی، مردم و باطل گرایان تو را این گونه می­شناختند و مورد بهانة آن­ها قرار می گرفتی. "              

 

4-  بحث روایی

علاوه بر استدلال­هایی که ذکر شد، بسیاری از روایات نیز بی­سواد بودن پیامبر را نفی می­کنند و واژة اُمّی را به معنایی غیر از "بی­سواد" حمل می­کنند که در ذیل به نمونه­هایی از آن­ها اشاره می­کنیم.

1-4- مرحوم شیخ صدوق رضوان الله تعالی علیه در معانی­الأخبار می‌نویسد:  عن جعفر بن محمد الصوفی قال: سألت أباجعفرمحمد بن علی الرضا علیهم السلام فقلت: یا ابن رسول الله لم سمی النبی صلى الله علیه وآله الأمی؟ فقال: ما یقول الناس قلت: یزعمون أنه سمی الأمی لأنه لم یکتب. فقال علیه السلام: کذبوا، علیهم لعنة الله، أنی ذلک والله عز وجل یقول فی محکم کتابه: " هو الذی بعث فی الأمیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمة " فکیف کان یعلمهم ما لا یحسن والله لقد کان رسول الله صلى الله علیه وآله یقرء ویکتب باثنین وسبعین - أو قال ، بثلاثة وسبعین - لسانا وإنما سمی الأمی لأنه کان من أهل مکة ومکة من أمهات القرى، وذلک قول الله عز وجل " لتنذر أم القرى ومن حولها " (صدوق، 1361، 54 – 53 / مجلسی،1403 ، 16، 133 – 132)

 از امام جواد علیه­السلام سؤال کردند :ای فرزند رسول خدا ! چرا به پیامبر اسلام « اُمّی » می‌گفتند؟ حضرت سؤال کرد:   

" مردم [مخالفین شیعه] چه می‌گویند؟ گفتند: مردم فکر می‌کنند که آن حضرت به این خاطر اُمّی نامیده شده بود؛ چون نمی‌توانست بنویسد. امام جواد(ع) در جواب فرمود:

دروغ می‌گویند! لعن بر آن‌ها باد!  چطور نمی‌توانستند بنویسند؛ در حالی که خداوند در آیات محکم قرآنش می‌فرماید: او خدایی است که رسولش را در میان بی­سوادان برانگیخت تا برای آن‌ها آیات خداوند را تلاوت و آن‌ها را پاکیزه سازد و کتاب و حکمت به آن‌ها بیاموزد. چطور کسی که نمی‌تواند بنوسید، می‌تواند کتاب را به دیگران بیاموزد؟ به خدا قسم رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم  به هفتاد و دو یا هفتاد و سه زبان می‌خواندند و می‌نوشتند. به این دلیل به آن حضرت «اُمّی» می‌گفتند؛ چون او از اهل مکه بود و مکه در آن زمان « ام­القری » محسوب می‌شده است؛ چنانچه خداوند در قرآّنش می‌فرماید: "ما تو را فرستادیم تا اهل «ام­القری » [مکه] و کسانی را که در اطراف آن زندگی می‌کنند، انذار کنی."

2-4- نظیر این روایت را عبدالرحمن بن الحجاج از امام صادق علیه­السلام نقل می‌کند : قال أبوعبدالله علیه­السلام أن النبی صلى الله علیه وآله کان یقرأ ویکتب و یقرأ ما لم یکتب    (صفار، 1404، 247) پیامبر اسلام (ص) هم می‌خواندند و هم می‌نوشتند و حتی چیزهایی را که هنوز نوشته نشده بود، می‌خواندند.

     3-4- در تفسیر قمی نیز آمده است که معاویه ابن عمار از امام صادق نقل می­کند:    " فی قوله "هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم..." قال: کانوا یکتبون و لکن لم یکن معهم کتاب من عندالله و لا بعث إلیهم رسول فنسبهم الله الی الامیین."(قمی، 1367، 2، 336)

4-4 - همچنین به نقل از ابن­عباس و ابوعبیده در تفسیر واژة "امییون"آمده است: یرید الذین لیس لهم الکتاب و لا نبی بعث فیهم (طبرسی، 1372، 1، 239/ فخررازی، 30، 151)         

5-4- از علمای اهل سنت نیز، عامر شعبی دربارة این که پیامبر قادر به خواندن و نوشتن بودند، می‌نویسد: انه قد قرأ صحیفة لعیینة واخبر بمعناها. ( ابن­عطیه اندلسی، 1422، 4 ، 322 / الاندلسی، 1420، 7 ، 151) پیامبراکرم(ص) نامة شخصی به نام عیینه را شخصاً مطالعه کردند و از آن‌چه در آّن نوشته شده بود، خبر دادند .

 6-4- بسیاری از علمای اهل سنت این روایت را نقل کرده‌اند:

"رأیت لیله أسرى بی على باب الجنة مکتوبا : الصدقة بعشر أمثالها والقرض بثمانیة عشر" (سیوطی،1440، 4، 153) آنچه از واژة «رأیت» در این حدیث استنباط می­شود این است که خود پیامبر(ص) قرائت فرموده‌اند، نه این که مضمونش را از طریق خداوند فهمیده باشد.

 7-4- آلوسی، از علمای بزرگ اهل سنت، در تفسیرش بعد از نقل این حدیث  می­نویسد. والقدرة على القراءة فرع الکتابة... ویشهد للکتابة أحادیث فی " صحیح البخاری" . وغیره کما ورد فی صلح الحدیبیة فأخذ رسول الله صلى الله علیه وسلم الکتاب ولیس یحسن یکتب فکتب هذا ما قاضى علیه محمد بن عبد الله الحدیث، قدرت بر خواندن، فرع بر کتاب است ... روایاتی در صحیح بخاری و ... نیز تأیید می‌کند که رسول خدا می‌توانستند بنویسند. چنانچه در قضیۀ صلح حدیبیه خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شخصاً عقد­نامه را گرفته و نوشتند: هذا ما قاضى علیه محمد بن عبد الله (آلوسی،1415، 21، 5)

8-4 - روایات دیگری نیز این مطلب را تأیید می‌کند؛ از جمله می­توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف: عن أبی هریرة قال : قال رسول الله (صلى الله علیه وآله سلم): رأیت لیلة أسری بی إلى السماء على العرش مکتوباً: لا إله إلا أنا وحدی لا شریک لی ، ومحمد عبدی ورسولی أیدته بعلی . فذلک قوله: « هوالذی أیدک بنصره وبالمؤمنین » (حسکانی، 1411، 1، 292  / القرطبی، 1364، 3، 240/ سیوطی، 1440، 3، 199 و ... .) 

ب : وأخرج ابن عدی وابن عساکر عن أنس رضی الله عنه قال رسول الله صلى الله علیه وآله سلم لما عرج بی رأیت على ساق العرش مکتوباً لا إله إلا الله محمد رسول الله أیدته بعلی (سیوطی، 1440، 4، 153/ حسکانی، 1411، 1، 293)

ج: عن جابر بن عبد الله قال : قال رسول الله ( صلى الله علیه وآله وسلم ) : مکتوب على باب الجنة قبل أن یخلق السماوات والأرض بألفی عام: لا إله إلا الله، محمد رسول الله، أیدته بعلی (حسکانی، 1411، 1، 296-295)

تمامی روایات ذکر شده در این بخش نشان می دهد که منظور از واژه اُمّی     بی­سواد و درس ناخوانده نبوده و پیامبر(ص) از توانایی خواندن و نوشتن برخوردار بوده­اند. پس پیامبر اسلام (ص) اُمّی هستند به این معنا که ایشان از اهالی مکه و دنباله رو نهضت انبیای الهی است. آن حضرت بر فطرت پاک و خدایی خویش باقی مانده و به سبب آن توانست عهده­دار مقام رسالت و نبوت شود و همچنین پیش از معجزۀ  جاوید خود (قرآن) صاحب کتاب آسمانی دیگری نبوده و محتویات کتب آسمانی دیگر را منبع و مرجع خود قرار نداده و همانند برخی از اهل کتاب، دست به نوشتن و تحریف آیات الهی نبرده است.

_ قرآن کریم

_ آکادمی علوم شوروی، مبانی مسیحیت، ترجمة اسدالله مبشری، تهران: نشر حسینیه ارشاد، بی­تا.

_ آلوسی، سید محمود، روح­المعانی فی تفسیر قرآن­العظیم، بیروت: دارالکتاب­العلمیه، 1415.

_ ابن­خلدون، عبدالرحمن، مقدمه، بیروت: دارالحیاةالتراث­العربی، بی تا.

_ ابن­عطیه­اندلسی، عبدالحق­بن­غالب، المحررالوجیز فی تفسیر کتاب العزیز، بیروت: دارالکتب­العلمیه، 1422.

_ ابن­فارس، احمد، الصاحبی فی فقه و سنن العرب فی کلانها، قاهره: مکتبة السلفیه،1910.

_ ابن­منظور، محمد­بن­مکرم، لسان العرب، بیروت: دار صادر،1414.

_ ابن واضح، جعفربن وهب، تاریخ یعقوبی، بیروت: دار صادر، بی تا- قم ، موسسه و نشر فرهنگ اهل البیت.

_ الاندلسی، ابی حیان، البحر المحیط، بیروت: دار الفکر، 1420.

_ الزبیدی، محمد مرتضی، تاج العروس من جواهر القاموس، بیروت: المکتبه الحیاة، بی تا.

_ القرطبی، محمد­بن­احمد، الجامع الاحکام قرآن، تهران: انتشارات ناصر خسرو، ‌1364.

_ بروجردی، سیدمحمدابراهیم، تفسیر جامع، تهران: انتشارات صدرا، 1366.

_ ترکاشوند، امیر حسین،"خداوند با برانگیختن محمد (ص) راه را بر بهانه­جویان بست"، گلستان قرآن، شمارة 84 .

_ ثعالبی، عبدالرحمن­بن­محمد، جواهر الحسان فی تفسیر القرآن، بیروت: دار احیاءالتراث­العربی، 1418.

_ حرالعاملی، وسائل الشیعه، قم: موسسه­ آل­البیت.

_ حسکانی، عبدالله­بن­احمد، شواهد التنزیل، تهران: سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1411.

_ راغب اصفهانی، حسین بن محمد، معجم مفردات غریب قرآن، بیروت:                دارالعلم­الدارالشامیة، ‌1412.

_ زمخشری، محمود، الکاشف عن حقائق غوامص التنزیل، البیروت:      دارالکتاب­العربی، 1407.

_ سیوطی، جلال الدین، الدرالمنثورفی­تفسیرالماثور، قم: کتابخانة آیت ا... مرعشی، 1440.

_ صدوق، معانی­الاخبار، قم: انتشارات جامعه مدرسین، 1361.

_ صفار، حسن بن فروغ، بصائرالدرجات، قم: کتابخانة آیت الله مرعشی نجفی،  1404.

_ طباطبایی، سید محمد، المیزان­ فی تفسیر القرآن، قم: دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین، 1417.

_ طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، تهران: انتشارات ناصر خسرو، 1372.

_ غانم قدوری، الحمد، رسم­الخط مصحف، ترجمه یعقوب جعفری، بی­جا: انتشارات اسوه، 1376.

_ فخررازی، ابوعبدالله محمد بن عمر، مفاتیح­الغیب، بیروت: دارالحیاه­التراث­العربی، 1420.

_ قمی، علی بن ابراهیم، تفسیرقمی، قم: دارالکتاب، 1367.

_ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، بیروت: موسسه الوفاء، 1403.

_ مطهری، ‌مرتضی، پیامبر اُمّی، ‌تهران: ‌انتشارات صدرا، ‌1376.

_ نصیریان، یدالله، علوم بلاغت و اعجاز قرآن، تهران: انتشارات سمت، 1378.