مفهوم کنش و ساختار در نظریه ساختاری شدن (با تأکید بر تحولات ایالات متحده آمریکا)

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده

دانش آموخته کارشناسی ارشد علوم سیاسی

چکیده

تعریف مفاهیم کنش و ساختار ومیزان تأثیر‌گذاری هر یک از آنها بر تحولات اجتماعی، یکی از مضامین اصلی نظریات غالب جامعه‌شناسی مدرن است؛ به گونه‌ای که مرزبندی این نظریات براساس چگونگی نگرش هر یک از آنها به مفاهیم فوق شکل گرفته است. نظریات قائل به  کنش عاملین در رخدادهای اجتماعی، نقش ساختارها را نادیده گرفته و نظریات ساختارگرا، کنش‌گران را مؤثر در وقوع تحولات نمی‌دانند. در این میان نظریه "ساختاری شدن" آنتونی گیدنز با نگاهی نو به مفاهیم فوق و ارائه تعاریف جدید از آنها، تحولات اجتماعی را به صورت توأمان  متأثر از این دو مفهوم دانسته و از این رهگذر توانایی خود را در جهت تبیین پدیده‌های اجتماعی ارتقاء داده است. این تحقیق ضمن واکاوی نظریه ساختاری شدن گیدنز و بررسی جایگاه کنش و ساختار در آن، با نگاهی کوتاه، تحولات ایالات متحده آمریکا را بر اساس دو مفهوم فوق تبیین کرده است.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The concept of action and structure in the theory of structuralization (emphasizing the changings in USA)

نویسنده [English]

  • Ahmad Azizkhani
چکیده [English]

Definition of action and structure along with the extent of their effect on social changing has been regarded of the basic principles in the theories of modern sociology. It is to such an extent that the theories are distinguished based on the concepts mentioned. Most theories of the modern sociology have been mainly influenced by the way  the Action and the Structure are defined and  how they effect on social phenomenon. The role of structuralists in social happenings is denied in the theories believing in the role of agents, while structuralists considers no importance for the actionism. Having newly been defined by Gidens, in his theory of becoming structural, these two concepts have known effective in social phenomenon. This theory, therefore, made Gidens highly able to analyze these happenings clearly. The place of the Structure and the Action, in this very theory, is what to be explained in this paper so that the united state of America's happenings can be analyzed.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Gidens
  • Social Theories
  • Structuralism
  • ctionism

مقدمه       

درمیان طیف گسترده نظریات جامعه شناسی مدرن که یک سر آن به جامعه­شناسی فردگرا و تفسیری ختم می­شود و از طرف دیگر به جامعه شناسی کارکردی وساختارگرا، نظریۀ ساختاری شدن را باید یک نظریة بینابینی دانست؛ بدین معنا که نه قایل به حاکمیت مطلق ساختارها ونه معتقد به فرمانروایی عاملان و کارگزاران اجتماعی، بلکه نظریه­ای است که با نگاهی نو به ساختار و کنش، ضمن ارائۀ تعاریف جدیدی از این دو، آنها را  در روند زندگی اجتماعی وپدیده­های طبیعی مؤثر می­داند. "آنتونی گیدنز" با به کارگیری اصطلاح "ساختاری شدن " که به گفته خود، آن را از زبان فرانسه به عاریت گرفته است، قصد تأکید بر جریان فعال زندگی اجتماعی دارد. او همچنین به دنبال پرهیز از مفهوم ساختار به معنای آنگلو­ساکسونی آن است که در آن ساختار یک نوع شکل از پیش معلوم و مرئی است و نیز پرهیز از آن نوع تلقی از عاملیت که ساختار را منحصر به کنش فرد می­بیند (ریتزر،132-130). منظور از ساختاری شدن در نظریه گیدنز، ارتباط دوسویه ساختار و کارگزار است. بدان معنا که ساختار اجتماعی به وسیله کنش­گران فعال مورد استفاده قرار می­گیرد وخود همین ساختارها به واسطه مشخصه­های ساختار وکنش­گران متحول می­شود(مقدسی و قدرتی، 3). بنابراین با عنایت به  تأکید توأمان گیدنز بر فاعلیت و ساختار می­توان نظریه وی را بینابینی تلقی کرد.

     گیدنز بر آن است که جانب داری از هر کدام از نظریات غالب جامعه­شناسی، امکان تبیین صحیح پدیده­های اجتماعی را از میان می­برد. عدم توجه ساختار­گرایان به نقش فرد در تغییر و تحولات اجتماعی از یک سو و اتکاء بیش از حد تفسیر­گرایان به آزادی و اراده فردی و نادیده گرفتن ساختارها، قدرت تحلیلی هر دو دسته را کاهش داده و درست به همین خاطر است که وی از نظریه­ای بینابینی دفاع کرده که هم بر نقش مؤثر ساختار و هم بر اهمیت کارگزاران تأکید دارد. هر چند نظریة او کمی پیچیده و غامض و گاهی سرگردان است، اما گیدنز پایه­گذار سنت جدیدی در   جامعه­شناسی مدرن بود که ظرفیت تحلیل پدیده­های اجتماعی را بالا برد. از این منظر تحقیق پیش رو نظریه  ساختاری شدن و عناصر اصلی آن یعنی ساختار و کنش را مورد کنکاش قرار داده و پدیده بنیاد­گرایی مسیحی در آمریکا را بر اساس آن به طور اختصار تبیین خواهد کرد.

 

1- معنای ساختار

ژان پیاژه، روان شناس سوئیسی، اصالت ساختار را کوششی برای شناخت مجموعه قواعد خود سامان دانسته است. به گفته او، عناصر یک ساخت، تابع قواعد است و بر حسب این قواعد است که ساخت مشخص می­شود (بشیریه، 280).

   بر اساس مکتب اصالت ساخت، به طور کلی افراد اغلب بر خلاف خواست خود در درون تنگناها و شیوه­ها­ی کنش محدود شده­ای قرار دارند. به عنوان مثال مارکس از نظام سرمایه­داری بدین شیوه سخن می­گفت:"در نظام سرمایه­داری، حتی خود سرمایه­داران قطع نظر از خواسته­هایشان، می­بایست طبق منطق ساختار اقتصادی و تنگناهای آن، به استثمار نیروی کار و افزایش ارزش مازاد بپردازند."به گفته وی، سرمایه­داری، هر فرد سرمایه­دار را مطیع قوانین تولید سرمایه­دارانه می­سازد که همچون قوانین الزام­آور خارجی عمل می­کنند (همان، 282).

    تفکر ساختاری عمدتاً به دو نحله اصلی تقسیم می­شود؛ کارکرد گرایی و ساختار گرایی؛ ریشه ومنشأ نظریه کارکرد­گرایی به افکار "دورکیم" باز می­گردد. وی قاعدۀ روش­شناختی خود را چنین فرموله کرد:" هر زمان که به تبیین یک پدیدۀ اجتماعی می­پردازیم، بایستی به طور جداگانه علت موجهی که آن را ایجاد کرده و کارکردی (فونکسیونی) که دارد، جستجو شود" (لازارسفلد، ص96).

    "مالینوفسکی"، از دیگر اندیشمندان کارکرد­گرا، معتقد بود که واقعیات اجتماعی را از طریق کارکردشان و نقشی که درون نظام وحدت یافتۀ فرهنگی بازی می­کنند،    می­توان تبیین کرد (توسلی،213). براین اساس، در بررسی پدیده­های اجتماعی نه بایستی به اجزاء شکل­دهندۀ آن پدیده نگریست و نه عاملان آن؛ بلکه مهم، علت موجودیت پدیده­های اجتماعی و کارکرد آنهاست.

    در میان نظریه­پردازان کارکردگرا،"پارسونز" از مقبولیت  بیشتری برخوردار است، تا جایی که او را نظریه­پرداز اصلی کارکرد­گرایی دانسته­اند. به رغم چرخش پارسونز از کارکرد­گرایی به ساختار­گرایی، نظریات  او در باب کارکرد­گرایی همچنان مرجعیت دارد. به نظر پاسونز کنش اجتماعی عنصر اصلی است نه فرد. در مرکز این نظریه، فرد به عنوان کنشگر اجتماعی دارای خلاقیت، اختیار و نیروی ارزشیابی است. اما این  ارزش­ها و هنجارهای اجتماعی است که کنش وی را شکل می­دهد(همان، 241). از منظر کارکرد­گرایی، شبکه پیچیده­ای از ارزش­ها، هنجارها، سنن و عادات اجتماعی در جامعه وجود دارند که همچون پیله­ای اراده انسآنها را در خود محصور کرده و به آن جهت می­دهند. انسان­ها خارج از این شبکه قادر به گزینش نبوده و تنها افعالی را انجام می­دهند که در چارچوب منافع عمومی است و در واقع نظریه اجتماعی را به این صورت می­بیند که سعی می­کند به سؤال " چگونگی عملی شدن نظم اجتماعی پاسخ دهد کرایب، 49). وی در تحلیل نهایی، کارویژه اصلی جامعه را محدود ساختن امیال بی­حد وحصر انسان و وضع قواعد و مقرراتی بر این امیال می­داند  که نتیجۀ آن محدود ساختن نقش کار­گزار و پررنگ کردن ساختار­هاست (بشیریه، جامعه شناسی سیاسی، 85).

اما شاخۀ دوم تفکر ساختاری، ساختار­گرایی است. روش ساختی تأکید بسیاری بر کل در مقابل اجزا دارد. در تعبیر سنتی علوم اجتماعی، ساخت به عنوان مفهومی تحلیلی برای تجزیة مجموعه­ها به عناصر اساسی­شان مورد استفاده قرار گرفته است. روش ساختی نه تنها اجزای یک مجموعه را مطالعه می­کند، بلکه مطالعة شبکۀ    پیچیده­ای از روابط که واحدهای آن را به یکدیگر مرتبط می­سازند، سر لوحة کار خود قرار می­دهد (آزاد ارمکی، 49).

از دیدگاه ساختار­گرایان، فکر و ذهن به عنوان پاره­ای از جهان، افکاری را تولید می­کند که ساختاری شبیه به جهان دارد. فکری که از طرف ساختار­گرایان مورد حمله قرار می­گیرد این است که مردم مؤلفان اندیشه­ها و کنش­های خویش­اند. از منظر آنها، مردم عروسک­های خیمه شب­بازی اندیشه­های خویش­اند و کنش­های آنها محصول انتخاب و تصمیم­گیری نیست، بلکه از ساختار شالوده­ای افکار یا منطق این افکار سر چشمه می­گیرد . به عنوان مثال فرد مسیحی، درباره مسیحیت صحبت نمی کند، بلکه این مسیحیت است که از طریق او صحبت می­کند (کرایب، نظریه اجتماعی مدرن،170-169).

    بر اساس تفکر ساختار­گرایی، در هر ساختاری روابطی ضروری و معین وجود دارد که به گفته مارکس قبل از این که ما در موقعیتی قرار بگیریم که آنها را تعیین کنیم، تا اندازه­ای پیشاپیش شکل گرفته­اند. بنابر­این نیروهایی را که باعث ایجاد تحول در اجتماع می­شوند نباید در میان کارگزاران یافت، بلکه نیروهای تعیین کننده، درون ساخت­های خود اجتماع قرار دارند (بشیریه، اندیشه های مارکسیستی، 284 ).

    در­ مکتب اصالت ساخت، کل صورت­بندی اجتماعی، به عنوان کارگزاری در تاریخ ظاهر می­شود که کار ویژه­ها و نقش دولت را تعیین می­کند؛ در نتیجه نقش پراکسیس و عمل کار­گزاران تاریخی (نیرو­ها و طبقات اجتماعی) نادیده گرفته   می­شود (بشیریه، جامعه­شناسی سیاسی،43). ادراک گیدنز از معنای ساختار متفاوت با ادراک آنگلوساکسونی از این واژه است. در معنای آنگلوساکسون، (ساختار­­گرایان و کارکرد­گرایان) ساختار به چارچوب­های از پیش معلوم و کاملاً عینیت­یافته اطلاق می­شود که به جبر خود، روند پیشبرد امور و همچنین نوع کنش­های فردی را در اختیار دارد. اما در نگاه گیدنز ساختار نه چارچوبی کاملاً عینیت ­یافته بلکه تا حدودی در­آمیخته با ذهنیت و در عین حال نه کاملاً جهت دهنده، بلکه تا حدودی توانایی بخش توصیف شده است. چنین برداشت جدیدی از ساختار به ما کمک می­کند تا پدیده­های اجتماعی همچون بنیاد گرایی مسیحی در آمریکا را دقیق­تر تبیین کنیم. در ذیل برای درک بهتر معنای ساختار از نظر گیدنز و همچنین چگونگی کاربرد آن در موضوع پیش­رو، به سه مقوله آگاهی علمی، نقش زمان  ومکان و مفهوم دو گانگی ساختار خواهیم پرداخت.

 

الف آگاهی علمی و تأثیر آن بر تصمیم سازان ایالات متحده آمریکا

   درک مفهوم ساختار از منظر گیدنز کاملاً منوط به درک معنی " آگاهی علمی" از نظر اوست. وی با تأسی به مباحث روان­کاوانی چون فروید، مدلی از عامل اجتماعی ارائه می­کند که البته تفاوت­هایی با سطوح سه گانه فروید دارد. گیدنز مانند فروید به یک سطح ناخود­آگاه، قایل است که در امور روزانه خیلی مهم و محسوس نیست و فقط انگیزه­ای برای عمل به دست می­دهد، ولی در موقعیت­ها­ی حاد و بحرانی اهمیت پیدا می­کند. در سطح بعدی دانش ضمنی یا آگاهی قرار دارد و در آخر دانش آگاهانه و یا استدلالی است (کرایب، نظریه های اجتماعی مدرن،137).

از نظر گیدنز، آگاهی استدلالی هر چیزی است که کنش­گران درک می­کنند،     می­دانند و می­توانند آن را بر زبان بیاورند. بنابر­این این نوع از آگاهی به جنبه­های نیت و ارادة انسانی معطوف است. اما آگاهی علمی درک و شناختی است که قابل بیان نیست. هنجارها و باورها در فعالیت­های عملی (آگاهی عملی) زندگی روزانه نهفته­اند نه در آگاهی استدلالی. در واقع هنجارها و باورها رویه­های کنش و    شیوه های رفتاری­اند که در آگاهی علمی رسوب یافته اند (مقدس و قدرتی، 20).

گیدنز معتقد است که آگاهی استدلالی تنها بخش کوچکی از مجموعه داشته­های ذهنی و معرفت انسان است. حتی قویترین رایانه­ها نیز نمی­توانند کاری را انجام دهند که عاملان انسانی به طور عادی و درهر لحظه از زندگی روزمره انجام می­دهند. بدون قابلیت دانش­اندوزی عاملین، ساختارها و نهادها وجود نخواهند داشت. انسان در هر لحظه بدون محاسبات عقلی و تنها بر اساس آگاهی عملی، اقدام به تصمیم و عمل   می­گیرد. گیدنز آگاهی عملی را اندیشه محوری خود می­داند، زیرا قابلیت شعور و معرفت روزمره را با ماهیت ساختاری نظام­های اجتماعی پیوند می­دهد (پیرسون،167).

چنانچه از فقرات فوق استنباط می­شود، آگاهی عملی از نظر گیدنز شامل آن دسته از آگاهی­ها می­شود که همواره همراه آدمی است و بدون این که حتی فرد در مورد آنها تعقلی بکند و یا آنها را مورد محاسبه قرار دهد، بر اساس آن آگاهی­ها تصمیم می­گیرد. آگاهی عملی در بسیاری از موارد ( و نه در تمامی موارد) نیروی محرکه آدمی است و چون با هنجارها و باورهای عمومی جامعه رابطه تنگاتنگی دارد، در برخی موارد موجب یک حرکت جمعی وعمومی می­شود؛ زیرا معمولاً هنجارها و باورها برای یک اجتماع جنبه عمومی داشته و اکثر افراد جامعه آنها را پذیرفته و در درون خود نهادینه کرده اند و بر اساس آنها رفتار خود را شکل می­دهند.

بررسی جامعه آمریکا نشان می­دهد که بسیاری از هنجارها و ارزش­های حاکم برآن برگرفته از تعالیم مسیحیت است و مردم این تعالیم را به صورت هنجار و یا ارزش، درون آگاهی­های خود ذخیره دارند و در مواقع تصمیم­گیری از این آگاهی­ها بهره گرفته و بر اساس آن تصمیم­سازی می­کنند.

باور به بازگشت حضرت مسیح در آخر­الزمان، نبرد خیر و شر و زمینه­سازی برای ظهور آن حضرت، از مواردی است که در آگاهی عملی بسیاری از مردمان آمریکا جای دارد و همین باور عمومی چنانچه رضا هلال در کتاب "مسیحیت صهیونیست و بنیاد گرای آمریکا" نشان می­دهد باعث رشد بنیاد­گرایی و به دنبال آن پدیده صهیونیسم مسیحی شده و به تبع آن سردمداران ایالات متحده را که جزئی از جامعه مسیحی آمریکا هستند، تحت تأثیر قرار داده است. تصمیم­سازی مسئولان کاخ سفید بر اساس تعالیم مسیحیت بنیاد­گرا و تبعیت جامعه آمریکا از این تصمیمات، نشان از نفوذ بنیادگرایی مسیحی در آگاهی عملی جامعه آمریکا دارد (ر.ک.هلال). حمایت از صهیونیسم که از تبعات پدیده صهیونیسم مسیحی و در نهایت بنیاد­گرایی مسیحی است، مختص به مسئولان ایالات متحده نیست و این حمایت ریشه در عقاید دینی مردم آمریکا دارد و بنابر­این یک حمایت عمومی است. از این منظر حمله آمریکا به عراق که به باور بسیاری از تحلیل­گران توجیه اقتصادی نداشت؛ با عنایت به مسایل عقیدتی توجیه می­شود، زیرا مقامات آمریکا جهت حمله به عراق انگیزه­های مذهبی داشتند و این حمله را مقدمه ظهور مسیح می­دانستند و جامعه آمریکا نیز با این اعتقادات مذهبی از چنین جنگی حمایت کرد (domke.212).

 

ب- زمان و مکان و نقش آن در تحولات اخیر آمریکا

از نظر گیدنز کنش انسانی در چارچوب زمان و فضا قرار می­گیرد و اگر چه دستور افعال از طرف انسان­ها صادر می­شود، اما این افعال در چارچوب­هایی مانند زمان و مکان انجام می­شود. از دیدگاه وی کنش­ها در خلأ انجام نمی­پذیرد، بلکه محصور در ظرف زمان و مکان است؛ بنابر­این مظروف متأثر از ظرف خود خواهد بود. گیدنز در به کارگیری واژه زمان و مکان و نوع برداشت خود از این مبحث، متأثر از پدیدار­شناسی، خصوصاً پدیدار­شناسی هاید­گر است.

    گیدنز در تأکید بر نقش زمان و مکان و چگونگی تأثیر آن بر وقوع رخدادها تا بدانجا پیش می­رود که گویی وی در صورت اولویت­بندی میان نقش فرد و نقش زمان و مکان، اولویت را به دومی می­دهد. وی در این راستا چنین می­گوید:

 

آنچه نقش نهادی دارد فرد نیست بلکه واحد زمانی – مکانی است. چیزی که مردم می­دانند، چگونگی ایفای نقش نیست، بلکه چگونگی واکنش نشان دادن به پراکسس یک وضعیت و یاد گرفتن آن است (کرایب، نظریه اجتماعی مدرن،142).

 

او در بخش تأکید بر ساختارها، به واحدهای زمانی- مکانی اهمیت خاصی می­دهد. از نظر وی واحدهای زمانی- مکانی دارای چنان جایگاهی هستند که گاهی اوقات اعمال انسانی را شکل می­دهند. این کرایب، مفسر آثار گیدنز در این زمینه می­گوید:

 

واحدهای اصلی ساختار اجتماعی از نظر گیدنز پایگاه­ها و نقش­های فرد که به حکم آموخته­هایمان فکر می­کنیم نیستند؛ بلکه وضعیت­هایی هستند با پراکسیس­های مشخص و معلوم که به آنها وارد و از آنها خارج می­شویم و رفتار عادی و جاری خود را با آنها شکل می­دهیم. وضعیت­های نهادی   (واحدهای زمانی و مکانی) همراه با نظام­های اخلاقی و عملی، خود         پدید­­آورنده تعهدات و قدرت­های فرد و موجد فعالیت­اند. لذا همین وضعیت­ها هستند که دلالت علی دارند نه نقش­های فرد (مولان،157).

 

    تأکید گیدنز بر تأثیر زمان و مکان در تحولات اجتماعی و تبیین این موضوع که تغییر زمانی و مکانی باعث ایجاد اتفاقات تازه­تری می­شود، امکان تحلیل بنیاد گرایی مسیحی را بر مبنای مباحث او تقویت می­کند. بنیاد­گرایان مسیحی با تأکید بر فرارسیدن آخرالزمان ( نقش زمان) خواستار ایجاد زمینه های ظهور حضرت مسیح می­شوند واین گونه بر حکومت و سیاست آمریکا تأثیر می­گذارند. بنیادگرایان مسیحی ظهور درگیری­های خونین در آخرالزمان را امری بدیهی می­دانند و کافی است احساس کنند که آخر الزمان نزدیک است؛ در نتیجه جنگ و خونریزی را توجیه­پذیر و حتی اجتناب­نا­پذیر می­بینند.

طبق مدل گیدنز که کنش فردی را تابعی از زمان و مکان می­داند، چنین باید گفت که مسیحیان صهیونیست و بنیادگرای آمریکا با تصور این که به دوران آخر­الزمان نزدیک می­شوند، خود را موظف به اقداماتی می­دانند که حاصل ساختار فکری آنهاست و بنابراین نقش کنش فردی را کمرنگ می­کند. ظرف زمانی آخرالزمان، از نگاه یک صهیونیست مسیحی، باعث تحمیل یک سری از حوادث بر مؤمنان مسیحی می­شود که هیچ چاره­ای جز پذیرش آنها ندارند.

    نکته دیگر در مبحث زمان- مکان، نقش مکان در ایجاد تحول است. بر این اساس، بسیاری از اتفاقات بر اساس مکان و فضایی که در آن هستید شکل می­گیرد. اثبات این مسأله که مورد تأکید صریح گیدنز است، در مورد بنیادگرایان مسیحی بسیار آسان است. مسیحیان صهیونیست و بنیادگرای آمریکا تأکید می­کنند که دفاع از تمامیت ارضی اسرائیل وظیفه آنهاست و مؤمن بودن آنها به میزان تعهدشان نسبت به سرزمین اسرائیل محک می­خورد. بر این اساس، صهیونیست­های مسیحی بر حضور در خاورمیانه و ایجاد آشوب در آن جهت دفاع از سرزمین اسرائیل تأکید می­کنند و مسیحیان، جهت زمینه سازی ظهور حضرت مسیح و حمایت از اسرائیل باید جنگی در بین النهرین به پا کنند که این مسأله نقش مکان را در نوع نگرش صهیونیست­های مسیحی نمایان می­کند و از طرفی نقش مکان را در بروز درگیری­های نظامی و ایجاد خشونت، آشکار می سازد (سایزر،161).

 

ج- دوگانگی ساختار

مفهوم دوگانگی ساختار یکی از مفاهیم اصلی نظریه ساختاری­شدن است، تا جایی که اغلب، این مفهوم با اصل نظریه پیوندی نزدیک دارد .گیدنز می­گوید که جامعه شناسی معمولاً ساختار را ویژگی محدودکننده یا تعیین­کننده زندگی اجتماعی می­داند، ولی در حقیقت باید گفت که قدرت­دهنده و توانایی­بخش هم هست. تشبیه ساختار به زبان در این مورد بسیار روشنایی­بخش و تعیین­کننده است. زبان چیزی را که می­توانیم بگوییم محدود می­کند ولی در عین حال این قدرت را به ما می­دهد که چیزی را بگوییم. ساختارها به نحوی در عمل پیچیده­اند. آنها فقط در عمل و بر اثر عمل وجود دارند و عمل است که آنها را به وجود می­آورد و از نو می­سازد و تغییر می­دهد (کرایب، نظریه اجتماعی مدرن،137-136).

 گیدنز این واقعیت را انکار نمی­کند که ساختار می­تواند کنش را تحت الزام در آورد، اما چنین احساس می­کند که جامعه­شناسان درباره این الزام غلو کرده­اند. از این گذشته، آنها بر این واقعیت تأکید نکرده­اند که ساختار همیشه از یک سو الزام­آور است و از سویی دیگر توانایی­بخش؛ ساختارها غالبا به عوامل انسانی اجازه انجام اعمالی را می­دهند که بدون وجود این ساختارها، نمی­توانستند انجام دهند. بنابراین ساختارها واقعیتی دو سویه دارند؛ از سویی الزام­آور و محدود­کننده و از سویی دیگر کمک­کننده و توانایی­بخش (ریتزر، 705).

    طرح مفهوم ساختار به ما کمک می­کند که ضمن پذیرفتن نقش عوامل ساختاری در وقوع حوادث و همچنین جنبۀ الزام­آور ساختارها، بر ظرفیت­سازی ساختارها برای کنش­گران نیز نظری افکنیم. این که ساختارها عواملی بیرونی و الزام­آور و محدود کننده­اند، مورد پذیرش است؛ اما این همه مسأله نیست، زیرا همین ساختار امکان­هایی را پیش روی کنش­گران قرار می­دهد که در صورت فقدان آنها، کنش­گران از عمل باز می­ماندند. به عنوان مثال آموزه­های صهیونیسم مسیحی که در بخش وسیعی از جامعه آمریکا به عنوان ارزش و هنجار در آمده است، به صورت ساختاری بر جامعه و سیاست آمریکا تأثیر می­گذارد، اما همین آموزه­ها در مواردی به عنوان ابزار خدمت مقامات کاخ سفید قرار گرفته و در حقیقت توانایی ایالات متحده را برای مواجهه با حوادث و چالش­های پیش رو افزایش می­دهند. ریگان با استفاده از آموزه­های صهیونیسم مسیحی امپراتوری شوروی را "شر" خواندو ضرورت مبارزه با آن را نتیجه گرفت. اما جرج بوش با استفاده از همین مفاهیم و ساختارها از ایران، عراق و کره شمالی به عنوان "محور شرارت"  نام برد و خود را متعهد به مبارزه با آنها دانست و مردم آمریکا را در این مبارزه با خود همراه ساخت.

 گیدنز ساختار اجتماعی را از موارد استفاده شده توسط کنش­گران می­داند نه واقعیت­های خارجی که کنش­گران را به هر سو بکشاند و براند. از این رو ساختار نه نظام اسرار­آمیزی از کدهاست آن­گونه که "کلود­ لوی اشتراوس" و دیگر         ساختار­گراهای ایده­آلسیت به کار می­برند و نه مجموعه پارامتر­های تعیین­کننده و قیود خارجی بر کنش­گران آن گونه که "پیتر بلاو" و دیگر ساختارگرایان کلان      می­پندارند. در مفهوم­سازی گیدنز، ساختار اجتماعی گشتاری و انعطاف­پذیر و جزیی از کنش­گران در موقعیت­های واقعی است و برای ایجاد الگوهای روابط اجتماعی در پهنه مکان و طول زمان توسط آنها مورد استفاده قرار می­گیرد (مقدس و قدرتی،5).

 

2 کنش و تأثیر آن بر وقوع رخدادها

عناصر اصلی نظریه ساختاری­شدن را می­توان با عناوین ساختار و کنش نمایان کرد. در مطالب پیشین مباحثی پیرامون مفهوم ساختار و تأثیر آن بر وقوع حوادث بررسی شد. به عنوان مثال بیان شد که باورها و هنجارهای عمومی منبعث از بنیاد­گرایی مسیحی چگونه در آگاهی عملی مردم آمریکا جای می­گیرند و از این طریق بر     تصمیم­سازی­های این کشور اثر می­گذارند؛ و یا این که زمان و مکان که از عوامل ساختاری­اند، چگونه بر تحولات ایالات متحده و حکومت این کشور تأثیر می­گذارند. اما در این جا باید گفت، علاوه بر ساختار­ها، کنشهای فردی و اجتماعی نیز بر وقوع حوادث و تحولات ناشی از آن اثر می­گذارند. به بیان دیگر در بررسی و تجزیه و تحلیل پدیده­ای چون بنیاد­گرایی مسیحی، علاوه بر عوامل ساختاری، باید به عوامل غیر ساختاری (عاملیت) نیز توجه کرد. در بسیاری از مراحل وقوع یک رخداد، دست یک کنش­گر را می­توان یافت که سعی در تأثیر­گذاری بر رخدادها دارد. البته این که در وقوع یک رخداد تأثیر ساختارها بیشتر است یا کنش­ها، جای بررسی دارد . هر چند که گیدنز سعی می­کند هیچ یک از این دو را بر دیگری رجحان ندهد، ولی در برخی موارد و با استناد به گفته­های او می­توان چنین استنباط کرد که کنش بر ساختار اولویت دارد؛ وی در این زمینه می­گوید:

 

ما به عنوان نوع بشر محکوم نیستیم که دست خوش نیروهایی باشیم که دارای ضرورت قوانین طبیعی هستند. بلکه این امر بدان معناست که ما باید از وجود آینده­های بدیل که به طور بالقوه به روی ما باز هستند، آگاه باشیم (مولان،145).

 

گیدنز با نگاهی جامعه­شناختی به مباحث، در صدد ارائه تصویری از جامعه است و به همین خاطر او به بحث ساختارها و نظام­های اجتماعی تمایل زیادی دارد. اما از طرف دیگر از تأثیر عمل انسان بر جامعه غافل نیست. در این چارچوب وی منکر هر نوع تبیین ساختاری است که نقش افراد را نادیده انگارد. او افراد و اعمال آنها را دارای نقش غیر قابل انکار می­داند که باید در تبیین حوادث اجتماعی به آن توجه شود (کرایب،136).

    ذکر نکته فوق مبنی بر اولویت بخشی به نقش کنش، نباید باعث شود که گیدنز را در زمره طرفداران کنش قرار دهیم و او را هرمنوتیست بدانیم. وی دائماً تأکید می­کند که منظور وی از طرح مبحث فاعلیت، بسیار متفاوت از استنباطی است که ساخت را تنها در فرد محصور     می­داند. او می­گوید که قصد دارد فاعلیت را بیشتر به مثابه جریان زندگی روزمره مردم ببیند و آن را به صفات خود آگاهی ارتباط دهد. در ادامه جهت تبیین هر چه بیشتر مفهوم کنش و تأثیر آن بر وقوع رخدادها به ویژه بنیادگرایی مسیحی در آمریکا،  به مقولاتی همچون عاملیت و پیوستگی آن با قدرت، پیامدهای غیر عمدی کنش ونظارت تأملی بر کنش خواهیم پرداخت.

 

الف- عاملیت وپیوستگی آن با قدرت

پذیرفتن " عاملیت" به عنوان یک مؤلفه تأثیرگذار در وقوع حوادث، وجه ممیز نظریۀ گیدنز از نظریات جبرگراست. در نظریات جبرگرا ( ساختارگرا و کارکردگرا) عامل، بازیچه دست عوامل بیرونی است و لذا نقش مستقلی در وقوع حوادث ندارد. اما گیدنز علاوه بر اعتقاد به وجود ساختار­های الزام­آور به وجود عوامل انسانی تحت عنوان کنش نیز تأکید می­کند. برداشت وی از مفهوم عامل با برداشت متعارف از این واژه بسیار متفاوت است. او در تعریف این مفهوم به جای تأکید بر مقاصد مشخص عامل، بر نوع عمل انجام شده و توانایی وی جهت انجام امور تأکید کرده است.

در مباحث مربوط به عامل و عاملیت غالباً تصور بر این بوده است که عاملیت انسانی را می­توان فقط بر حسب نیت و مقاصد فرد تعریف کرد. اما به زعم گیدنز حقیقت عاملیت در درجۀ اول به معنای توانایی آنها برای انجام دادن این اعمال است. به همین دلیل است که عاملیت حاکی از قدرت است. او معتقد است که عاملیت به ررویدادهایی مربوط می­شود که فرد مسبب آنهاست. به این معنا فرد می­تواند در هر مرحله از جریان کردار به گونه­ای دیگر عمل کند (کسل، 136-134).

این تعریف از واژه عاملیت، بستر مناسبی را برای ترکیب­بندی نظریه      ساختاری شدن فراهم کرده است. اگر عاملیت را با تعریف قدیمی آن که همانا یکسان­پنداری عاملیت با مقاصد و نیات است بپذیریم، گام در مسیری نهاده­ایم که در منزل­گاه هرمنوتیست­ها سکنی گزیده­ایم و این نکته­ای است که گیدنز به خوبی درک کرده و به همین جهت به باز تعریف این واژه پرداخته است. وی توانایی انجام کار را به جای نیت انجام آن در نظر گرفته و این گونه ضمن احیای نقش کنش انسانی، عوامل ساختاری را نیز پذیرفته و بار دیگر به پیش فرض ذهنی خود که همانا تأثیر توأمان ساختار و کارگزار در وقوع حوادث است، صحه نهاده است.

از ابتکارات گیدنز در مبحث عاملیت، تأکید بر پیوستگی کنش و قدرت است. از منظر وی مفهوم عاملیت پیچیده با قدرت است و به همین جهت قابلیت تغییر­دهندگی دارد. تأکید بر تأثیر عاملیت در وقوع حوادث از یک سو و اعتقاد به پیوستگی میان عاملیت و قدرت از سوی دیگر، باعث افزایش ظرفیت تحلیل پدیده­های اجتماعی می­شود. به عنوان مثال در مورد ایالات متحده آمریکا علاوه بر عوامل ساختاری تأثیر گذار بر سیاست خارجی این کشور، می­توان نقش کارگزاران را نیز بررسی کرد. بر این مبنا عملکرد رؤسای جمهوری چون جرج دبلیو بوش و باراک اوباما را می­توان در نظر گرفت. در این مثال با توجه به این که هر دوی این­ها از عوامل ساختاری مشابه تأثیر پذیرفته اند، اما نگرش و عملکرد آنها در برخی موارد مثل نحوه تعامل با ایران متفاوت است که این مسأله حاکی از نوع نگرش شخصی آنها به تحولات سیاسی آمریکا است.

     گیدنز قدرت را بخش اصلی منطق اجتماعی می­داند. بنابراین جهانِ واقع عبارت است از عاملیت، ساختار و قدرت. عاملیت مبنای بنیادین قدرت است و تمام تعاملات اجتماعی نیز مستلزم استفاده از قدرت می­باشد. اگر قدرتی در میان نباشد کنش انسانی نیز به معنای واقعی وجود نخواهد داشت. بنابر­این هر چه قدرت کارگزار بیشتر باشد، نقش تعیین کنندگی آن در مقایسه با ساختارها بیشتر  خواهد بود (پیرسون،10).

     تأکید گیدنز بر عنصر قدرت از اصرار وی بر قابلیت تغییر دهندگی کنش نشأت می گیرد. در حقیقت او با وارد کردن یک عنصر ثالث در تئوری ساختاری­شدن، به فرمولی دست می­یابد که نقش کارگزار را (در صورت داشتن قدرت بیشتر) در وقوع حوادث بیشتر می­کند.

از منظر گیدنز عمل انسان تغییر دهنده بوده و جهان خارج ورروابط اجتماعی را تغییر می­دهد؛ پس ناگزیر متضمن قدرت است. وی معتقد است که در بطن تمامی روابط انسانی قدرت نهفته است، همچنان که در رقابت بر سر قدرت نوعی دیالکتیک سلطه وجود دارد. هر فرد همین قدر که یک انسان است به کلی خالی از قدرت نیست. این جنبه عمل موجب پیدایش و ظهور نهادهای سیاسی است (کرایب،نظریه اجتماعی مدرن،140).                                                   

  توجه به پیوستگی میان عاملیت و قدرت و تأثیر تعیین­کنندۀ قدرت در عاملیت، نقش اساسی در این تحقیق دارد. چرا که تأثیرات بنیادگرایی بر سیاست ایالات متحده در چارچوب نظریۀ گیدنز هم ناشی از عوامل ساختاری و هم ناشی از تصمیم کارگزاران است. اما سؤالی که در اینجا مطرح می شود این که تأثیر هر کدام از عوامل ساختاری و اراده کارگزاران به چه میزان است؟

      مطابق نظر گیدنز هرچه اندازه قدرت بیشتر باشد، نقش کارگزار بیشتر است. بنابر­این اگر تصمیم­سازان ایالات متحده آمریکا را به دو دسته حاکمان و مردم تقسیم کنیم، باید نقش و تأثیر عاملیت را در اولی بیشتر بدانیم. حاکمان  ایالات متحده با توجه به در دست داشتن قدرت از تأثیر عوامل ساختاری در تصمیمات خود کاسته­اند اما مردم به جهت  این که از قدرت کمتری برخوردارند بیشتر تحت تأثیر عوامل ساختاری و عناصر اصلی آن یعنی آگاهی علمی و عنصر زمان و مکان قرار دارند.

ذکر نکته فوق به معنی تبعیت کامل محرومین از قدرت، از قدرت­مندان نیست. گیدنز تأکید می­کند که اگر چه اقتدار و اطاعت، واقعیات گریزناپذیر زندگی اجتماعی هستند؛ اما روابط قدرت بین قدرت­مندان ومحرومان از قدرت پیوسته در بر­گیرندۀ ترکیبی از آزادی عمل و وابستگی است. با این همه قدرتمندان برای اجرای اعمال و روال­های مشخص، به محرومان از قدرت متکی­اند. اتکاء صاحبان قدرت به محرومان از آن به هر میزانی که باشد، زیر دستان و فرمان­برداران می­توانند به شکلی ماهرانه از آن به مثابه اهرمی برای آزادی عمل در برخی زمینه­ها بهره­برداری کنند. اعتصاب، نافرمانی مدنی، تحریم و رأی دادن به شیوه­ای استراتژیک، همگی تاکتیک­های کارآمدی هستند که محرومان از قدرت در پروسه دیالکتیکی کنترل، از آن سود      می­برند. دیالتیک کنترل بر آن است که مجموع قدرت در جامعه صفر نیست و همیشه زیر دستان قابلیت دگرگون­سازی شرایط را دارند و بنابر­این در چنین شرایطی هم از آنان سلب اختیار نمی­شود (کوهن،435). بهترین مثال پیش رو جهت فهم این مسأله، وضعیت ایالات متحده آمریکاست. زیرا هر چند که در این کشور سردمداران توانستند  با استفاده از عوامل ساختاری مردم را در لشکر کشی­های خود به خاور­میانه همراه کنند و در مجموع سیاست­های میلیتاریستی خود را بر جامعه آمریکا تحمیل کنند، اما رویکرد مردم آمریکا به دموکرات­ها، ناشی از روی­گردانی مردم این کشور از   سیاست­های جمهوری­خواهان است که این مسأله نقش آزادی عمل مردم در برخی موارد و تأثیر کنش اجتماعی در تصمیم­سازی ایالات متحده را به خوبی نشان­ می­دهد.

 

ب- پیامد های غیر عمدی کنش

کنش معمولاً به آن قسم از فعل آدمی اتلاق می­شود که با قصد و نیت انجام پذیرد و انسان انتظار دارد که پس از انجام آن به هدفی خاص دست یابد، اما گیدنز برداشتی متفاوت دارد و برداشت رایج را منحرف کننده و مسموم می­داند. از منظر گیدنز    واژه­هایی مانند قصد، نیت ویا انگیزه را باید با احتیاط به کار برد، زیرا کاربرد آنها در متون فلسفی غالباً به اراده­گرایی هرمنوتیکی مربوط می­شود و نیز بدان جهت که این واژگان، کنش انسانی را از زمینه­های زمانی- مکانی آن می­گسلد. کنش هدف­دار از جمع­آمدن مجموعه­هایی از نیات و مقاصد ساخته نمی­شود. تمامی مراحل یک فعل در یدِ فاعل نیست. ممکن است که فاعل شروع­کننده باشد اما الزاماً پایان­بخش نیست (مقدس و قدرتی،9).

از نظر گیدنز کنش روزمره و مستمر عاملان، پیامدهای ناخواسته­ای دارد که   می­تواند بازخوردهایی داشته باشد و شرایط ناشناخته­ای را برای کنش­های بعدی فراهم آورد. باز تولید زندگی اجتماعی توسط حلقه­های علی حاصل از پیامدهای ناخواسته کنش، شرایط ناشناخته­ای را برای کنش فراهم می­آورد. این گونه باز تولید را گیدنز حلقه­های " هوموستاتیک" می­نامد (مقدس و قدرتی،10) که برآیند آن نتایجی  می­شود که در ابتدای کنش، مورد نظر عامل نبوده و تنها شرایط، آن را بر فعل عامل تحمیل کرده است. به عنوان مثال حمله آمریکا به عراق را می­توان مورد توجه قرار داد. در این مثال، تصمیم­گیران حکومت ایالات متحده در ابتدا با انگیزه­های مختلفِ اقتصادی، سیاسی و یا مذهبی به عراق حمله کردند، اما پس از حمله به عراق و اشغال خاک این کشور به مرور زمان با اتفاقاتی مواجه شدند که خواست اولیۀ آنها نبود و زمان چنین شرایطی را به ایالات متحده تحمیل کرد. روی کار آمدن حکومت شیعی که بسیاری از دولتمردان آن حامی ایران هستند، مطمئناً از ابتدا خواست آمریکایی­ها نبود؛ و یا گسترش نا­امنی و بمب­گذاری­ها که موجب گسترش تروریسم و تقویت جریان بنیاد­گرایی اسلامی بود از ابتدا مورد نظر آمریکایی­ها نبود. کنش­های عمدی و پیامدهای غیر عمدی تحولات فوق را در نمودار زیر می­توان نمایان کرد:

  حمله به عراق                  اشغال خاک عراق                  سقوط نظام بعث

  برگزاری انتخابات                روی کار آمدن حکومت شیعی

 تقویت جریان طرفدار ایران در عراق                  تقویت موقعیت ایران در منطقه

چنانچه در اتفاقات فوق مشاهده می­شود، پیامدهای متوالی که مولد اتفاقات بعدی می­شود، به تولید یک اتفاق و باز تولیدات بعدی منجر می­شود. به این معنا که بروز و ظهور یک اتفاق عمدی و ارادی، پیامدهای ناخواسته­ای دارد که هر کدام از این پیامدها نسبت به اتفاقات قبلی باز تولید محسوب می­شوند و این چنین نظم اجتماعی ایجاد شده و قوام می­یابد. چنانچه ذکر شد، باز تولید زندگی اجتماعی توسط حلقه­های علّی حاصل از پیامدهای کنش، شرایط ناشناخته­ای را برای کنش­های بعدی فراهم می­آورد که این همان حلقه­های هوموستاتیک است.

گیدنز تأکید می­کند  که کار ماهرانه تولید یا بنا ساختن جامعه توسط اعضای جامعه انجام می­پذیرد؛ اما این کار تحت شرایطی انجام می­شود که نه کاملاً عمدی است و نه کاملاً از جانب آنها درک می­شود (آگاهی عملی). کلید فهم نظم اجتماعی از منظر گیدنز نه "درونی کردن ارزش­ها"ست آن­گونه که کارکردگرایان و ساختارگرایان می­گویند؛ بلکه تغییر روابط میان تولید و باز­تولید زندگی اجتماعی به دست کنش­گران سازندۀ آنهاست (کسل،143). گیدنز در هنگام طرح مسأله کنش، با وارد کردن عنصری به نام " نیت­مندی و پیامد­های ناخواستۀ کنش،" سعی می­کند که همزمان نقش ساختارها و کنش­ها را در وقوع حوادث تبیین کند.

    در واقع وی می­کوشد این مسأله را تفهیم کند که کنش پیامدهای ناخواسته­ای دارد، تا با تأکید بر مبحث کنش نقش انسانی را پر رنگ کرده و با طرح مبحث پیامدهای ناخواستۀ کنش، نقش ساختار را بر جسته نماید و بدین طریق تعادلی میان کنش و ساختار ایجاد کند. به عبارت دیگر مفهوم پیامدهای ناخواستۀ کنش، هدایت ما از سطح عاملیت به سطح نظام اجتماعی را به عهده می­گیرد (ریتزر،704).

گیدنز تأکید می­کند که به طور کلی هر قدر پیامدهای عمل، فاصله زمانی- مکانی دورتری از متن و زمینه­های اولیۀ عمل داشته باشد، کمتر احتمال دارد که این پیامدها تعمدی باشند. اما مسلماً در این میان هم میزان هوشمندی کنش­گران و هم منابع قدرت آنها مؤثر است. به معنای دیگر کنش­گران می­توانند از پیامدهای ناخواستۀ کنش­های خود بکاهند و با تکیه بر عقلانیت و ابزارهای قدرت، تا حدود زیادی روند امور را به دست گیرند (کسل،127)؛ بنابر­این اگر پیامدهای غیر عمدی کنش­ها به صورت جریان غالب در­آمد (به عنوان مثال روند حمله آمریکا به عراق و حضور آمریکا در این کشور) نشان­دهندۀ عدم هوشمندی کنش­گران و هم چنین تحلیل قدرت آنان است.

 

ج- نظارت تأملی بر کنش

گیدنز به جای اعتقاد به عقلانی­سازی کامل امور و به تعبیر بهتر مفهوم خود­آگاهی به مفهوم نظارت تأملی بر کنش قایل است. وی به خوبی می­داند که عدم اعتقاد به تأملی بودن امور، آدمی را به ورطة جبر­گرایان می­کشد و تأکید بر عقلانی بودن هم پایانی جز هرمنوتیست ­شدن ندارد؛ بنابراین با جعل اصطلاح " نظارت تأملی بر کنش" همچون  گذشته سبیل میانه را می­پوید. وی در مصاحبه با فیلیپ کسل در این باب چنین می­گوید :

 

 دقیقاً شکل تأملی هوشمندی عاملان انسانی است که ژرف­ترین نقش را در نظم­یابی باز­گرداننده اعمال اجتماعی به عهده دارد. تأملی بودن، پیش فرض استمرار اعمال است؛ اما خود نیز به دلیل استمرار اعمالی امکان پذیراست که آنها را در طول زمان و مکان به صورت متمایز " همیشه"  "همان"نگه می­دارد. پس تأملی بودن نباید صرفاً به معنای خود­آگاهی فهمیده شود. بلکه به معنای تحت نظارت بودن جریان مداوم زندگی اجتماعی است (کسل،127).

 

از دیدگاه گیدنز کنش تنها مجموعه­ای از اعمال نیست. اعمال فقط حاصل توجه جسته­گریخته به استمرار تجربه زیسته است. مساوی دانستن کنش با عمل به معنای فرو کاهیدن واژه کنش و جداسازی کنش از بستر اولیۀ خود است. کنش شامل مجموعۀ پیچیده­ای از اعمال، عقلانی­سازی اعمال و نظارت تأملی بر آنهاست. البته چنانچه پیشتر توضیح دادیم، معنای عقلانی­سازی از منظر گیدنز متفاوت از معنایی از این واژه است که عموم به آن معتقدند. گیدنز عقلانی سازی را بیشتر با نظارت تأملی، آن هم به صورت مستمر گره می­زند.

گیدنز وجه ممیزه انسان و حیوان را نه قوۀ ناطقه انسان می­داند (آن گونه که ارسطو می­دانست) بلکه توانایی انسان در برنامه­ریزی تأملی محیط خود و بدین وسیله نظارت بر جایگاه خویش در آن می­داند. از این گفته به خوبی می­توان دریافت که گیدنز تا چه میزان بر نقش نظارت باز اندیشانه عامل انسانی تأکید      می­کند و این گونه تولید و باز تولید نظم اجتماعی  را میسر می­داند . وی در ادامه تأکید می­کند که فرآیند باز­تولید، از باز تولید اوضاع و شرایط مادی بشر آغاز     می­شود و به همان نیز بستگی دارد (کسل،144-143). گفته­های گیدنز در این بخش   یاد­آور مبحث دیالکتیک "کارل مارکس" است. مبحثی که تأکید می­کند هر "تزی" بذر تغییر و تحول را به صورت "آنتی تز" با خود همراه دارد و نهایتاً منجر به" سنتر " می­شود و پایه و اساس تمامی این تحولات نیز مادی است.

 

نتیجه گیری

چگونگی وقوع رخدادهای اجتماعی به گونه ای است که همواره ذهن جامعه­شناسان را به خود مشغول داشته است. بر این مبنا برخی از جامعه­شناسان نقش ساختارها را در وقوع این رخدادها مؤثر دانسته­اند و برخی کنش­گران را به عنوان عامل اصلی پذیرفته­اند. در این میان نظریه ساختاری­شدن ضمن پذیرش تأثیر ساختارها بر وقایع اجتماعی، از نقش کنش­گران هم غافل نمانده است. پذیرش توأمان نقش ساختارها و کنش­گران بر رخدادهای اجتماعی نتایج زیر را به دنبال خواهد داشت.

1- بعد نظری: افزایش قدرت تحلیل پدیده­های اجتماعی نتیجۀ مستقیم اعتقاد به تأثیر ساختارها و کنش­گران بر وقوع رخدادهای اجتماعی است. زیرا عدم اعتقاد به هر یک از عوامل فوق، مجموعه­ای از علل مؤثر در وقوع رخدادها را از گردونۀ علل اصلی خارج می­کند و در نتیجه تبیین همه جانبه و صحیح آن رخداد را ابتر می­گذارد.

2- بعد عملی: با توجه به قوت گرفتن بحث مذاکره با آمریکا و خوش­بینی برخی از مسئولان بلند پایۀ­ ایران به دیدگاه های فردی رئیس جمهور این کشور، نظریۀ ساختاری شدن ارزش خود را به صورت مضاعف نمایان می­کند؛ زیرا بر اساس این نظریه، جهت واکاوی علل و عوامل وقوع یک رخداد، تمامی جوانب آن را باید بررسی کرد و علاوه بر نقش کارگزاران، ساختارها را نیز مورد نظر قرار داد، بنابراین در نمونۀ ایالات متحده آمریکا، تا زمانی که ساختارهای حکومتی و نظام ارزشی این کشور تغییری نکرده است، نباید انتظار تغییرات گسترده را از جانب کنش­گران سیاسی این کشور داشت.

-  آزاد ارمکی، تقی، نظریه های جامعه شناسی، تهران: سروش،1376 .

-  بشریه، حسین، اندیشه های مارکسیستی، چاپ ششم تهران: نی،1384.

- پیترسون، کریستوفر، معنای مدرنیت، ترجمه علی اصغر سعیدی، تهران: کویر،1384.

- توسلی، غلام عباس، نظریات جامعه شناسی، چاپ هشتم، تهران: سمت،1380.

- ریترز، جورج، نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، تهران : علمی فرهنگی، 1377.

- سایزر، استیون، صهیونیسم مسیحی، ترجمه قدسیه جوانمرد، قم: طه،1387.

- کسل، فیلیپ، چکیده آثار گیدنز، مترجم حسن چاوشیان، تهران: ققنوس،3831.

- کرایب، این، نظریه های مدرن در جامعه شناسی، ترجمه عباس مخبر،چاپ دوم تهران: آگاه،1381.

- کرایب، این، نظریه های مدرن در جامعه شناسی، ترجمه محبوبه مهاجر، تهران : سروش،1378.

- کوهن، ایراجی، متفکران بزرگ جامعه شناسی، مهرداد میر دامادی، تهران:نشر مرکز،1379.

- لازارسفلد، پل، بینش ها و گرایش های عمده در جامعه شناسی معاصر،ترجمه غلام عباس توسلی، چاپ دوم، تهران : امیر کبیر،1376.

- مقدس، علی اصغر و قدرتی، حسین، "نظریه ساختاری شدن آنتونی گیدنز" مجله علوم اجتماعی دانشکده علوم انسانی دانشگاه فردوسی، سال اول، شماره چهارم، زمستان 83 .

- مولان، باب، نظریه جامعه شناسی،ترجمه یوسف نراقی، تهران: اطلاعات1380.

- هلال، رضا، مسیحیت صهیونیست و بنیاد گرای آمریکا، ترجمه علی جنتی، قم: ادیان،1385.

   - domke. david. God wiling? New york: Pluto. 2007.